چنين گفت آن پير نيكوخصال * كه بادا به كامت همه ماه و سال
ز پيشينيان بهره برديم ما * ز ما هم برند آنچه كرديم ما
نمود آن سخن شاه را چون گهر * بگفتش كه بخشند يك بدره زر
دگر گفت آن پير نيكوبيان * كه دايم بود نخل عمرت جوان
چرا كشت و كارى كند كاهلم * كه زر سال اول دهد حاصلم
خوش افتاد شه را دگر آن سخن * مثنّى شد احسان پير كهن
دگر گفت آن پير فرخنده فال * كه سرسبز باشد قدت ماه و سال
به بالاى آن نخل چون ننگرم * كه در سال اول دو حاصل برم
خوش افتاد شه را دگر ماجرا * بگفتا مكرّر كنندش عطا
ز احسان شه پير گلگل شكفت * دگرباره چون غنچه خنديد و گفت
كه حاصل در اين گنبد لاجورد * چنين نيّت خير بسيار كرد
دگر بار فرمود آن شهريار * كه هر سال زرها كنندش نثار
بده ساقى آن آتش دلفروز * كه باشد ريا دشمن و زهد سوز
دلى كز ريا يافت سوء المزاج * بجز آتش مىندارد علاج
علاج ريا كن اگر عارفى * كه كفر عظيمست و شرك خفى
بده ساقى آن آتش لعلفام * كه در راستگويى مثل شد مدام
پى رستگارى ازين دامگاه * بجز راستى نيست ما را پناه
دل كجدلان باب محراب نيست * كه محراب كج قبله را باب نيست
اگر شاه شاهان بود يا گدا * نجاتش دهد راستى از بلا
بده ساقى آن آب آتش نهاد * كزو شد توكّل قوى اعتقاد
دمى گلبن همّتت گل كند * كه عزم درستت توكّل كند
دلى را درين ره شود بخت يار * كه گردد به خضر توكّل دچار
چه شد راه دورست و تو كاهلى * توكّل گرت هست ، در منزلى
بيا ساقى آن جام آيينهفام * كزو يافتى دولت جم نظام
به من ده كزو اذن حاصل كنم * نظر بر رخ دولت دل كنم
رخ دولت دل جمال كسى است * كه از پادشاهان گدايش بسى است
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 625
مساهمون: عزيز دولت آبادى
ص٦٢٥