تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 626

مساهمون:

ص٦٢٦
رخى را كه برقع بجز نور نيست * ز چشم و دل صاف مستور نيست حجابش بجز جان افسرده نيست * دل صاف اگر هست در پرده نيست بده ساقى آن كيمياى وفا * كه بازوى مهرست و پاى وفا چه شد راه عشق تو پرپيچ بود * كه در پيش پاى وفا هيچ بود دلى را كه سركش بود مهوشش * وفا مىزند آب بر آتشش
* * *
شنيدم كه رندى به گيلان زمين * ز عشق بتى سوختش عقل و دين سرايى زنى داشت كز هر بسيج * نگنجيد در وى بجز ناله هيچ نمىشد از آن خانه بيرون چو دود * كه و صلى در آن خانه رو داده بود به دلگرمى وعدهء وصل يار * در آن خانه عمرى گرفتى قرار قضا را در آن بيشهء امتحان * نسيم قدر گشت آتش‌فشان چو آن باد آتش‌فشان برفروخت * بسى خانه از نى در آن بيشه سوخت عيان ديد آن در وفا استوار * كه آن خانه را گشت آتش حصار نترسيد از آن آتش امتحان * كه بود آتش سينه‌اش پيش از آن دلش آن‌چنان با وفا يار شد * كه ابر كرم‌آفرين بار شد چنان حكم شد بر سحاب از قدر * كه گرداب از قطره يابد شرر هنوز ابر بود از كرم قطره بار * كه زد آب بر آتشش وصل يار
* * *
بده ساقى آن آتش لعل‌فام * كزو كار ديوانگى شد تمام به ديوانگى ذوق صهبا خوشست * كه شور جنون هم دو بالا خوشست شراب و جنون چون گشايند دست * كنند آسمان را به اقبال پست مغنى نواى طرب ساز كن * طرب را درين پرده آواز كن نواى دلم عاشق ساز تست * خوش آن دل كه مشتاق آوازست بگو فاش و رسوا به آواز نى * كه اين فتنه نه جم گذارد نه كى مغنّى بگو فاش با تار چنگ * كه جاى ركوعست اين دير تنگ شنو تا چه خوش گفت آواز دف * كزين دايره هيچ نامد به كف