در قريبآباد ديو ايوان بكيوان بردهاى * اين نمىدانى كه جز بر يخ بنا ننهادهاى
يا چو مردان چرخ گردان زير پاى همت آر * يا زنآسا چرخ گردان چند ازين نر مادهاى
راه حق بس روشن است و كار او بس آشكار * زان نمىبينى كه اندر پيش خود ايستادهاى
تا تو دربند خودى هم بندى و هم بندهيى * چون ز خود فارغ شدى آزادى و آزادهاى
* * *
اگر اين تهمت هستى ز روى كار برخيزد * هزاران نعرهء مستى ز كوى يار برخيزد
و گر زنار . . . ز عشق او خبر يابد * بسا لاف « انالحقى » از آن زنار برخيزد
و گر يكبار آن دلدار در گلزار بخرامد * هم اندر حال رسم خار از گلزار برخيزد
و گر يك لمحه اندر كسوت عزت پديد آمد * هزاران آه و وا ويلاه كز ابرار برخيزد
نگارينا ! سر مويى ز زلفت لطف پيدا كن * كزين يك كار تو ما را هزاران كار برخيزد
عجب نبود چو هدهد را سليمان تاج مىبخشد * چو مورى كور را قوتى ازين انبار برخيزد
قلاشانى كه بىنظاماند * گيرم كه ز تو نظام گيرند
وز هفت فلك دوام دوران * اندر طلبت لوام گيرند
وين چرخ حرون بىسكون را * از خيره دوى لگام گيرند
در كام نهنگ و پنجهء شير * بر شرط رضا قيام گيرند
در جستت اولين قدمگاه * اين گنبد نيلفام گيرند
گرد ازل و ابد بتازند * پس هر دوجهان غلام گيرند