در دست خلق بادى هركس ندان چو شادى * وانجا كه هست رازى در اين و آن نگنجد 7
* * *
شنگوليان كه راه قلندر همىروند * در آتش بلا چو سمندر همىروند
چون خضر بهر يافتن چشمهء حيات * در ظلمت عدم چو سكندر همىروند
غواصوار تا به كف آرند در درر * در بحر بىخورى ز ره سر همىروند
در راه جستوجوى و تكوپوى و هاىوهو * از وهم تيز گام برابر همىروند
* * *
اى خوشا احوال درويشان كشان * از گمان اندر عيان افكندهاى
رسته از زخم تفاريق حدوث * در شهود صرفشان افكندهاى
مست و نازان و گدازان در وصال * بىميانشان بر كران افكندهاى
* * *
عمر خود اى بىخبر بر باد غفلت دادهاى * يك در از بىدولتى بر خويشتن نگشادهاى
عنكبوت شهوتت بستهست بر دام غرور * آخر اى خر ننگرى كاندر چه دام افتادهاى
بينوا چون كافر درويش ، نه دنيا نه دين * مدبرا ، آخر نگويى بر چه طالعزادهاى
ننگ و عار مسجدى و اندر كنشتت جاى نيست * بهر نيكان باد تندى و بدان را بادهاى
و آنگهى دعوى كه جنت چيست ، دوزخ خود كدام * شاد باش اى بيست و شش سالى كه چون دلسادهاى