تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 967

مساهمون:

ص٩٦٧
طبع روانم بداده ايزد منّان * ز آن همه كارم سپاس حمد له باشد

راز عشق

هركه در عشق و صفا سينهء او چاك نشد * طالب معرفت و صاحب ادراك نشد گوى مقصود بچوگان تمنا نربود * هركه در كار جهان پردل و بىباك نشد روزگاران جوانى بهوس برد بسر * آنكه در كسب هنر چابك و چالاك نشد بدسير رخت سفر چونكه ز دنيا بربست * قول كس در حق او طيب مثواك نشد لذت عشق ندانست و تبه كرد ايام * هركه در صيدگهى بستهء فتراك نشد از بدان چشم بهى داشتن از ابلهى است * زهر هرگز بصفت همبر ترياك نشد چشم‌پوشى ز خطا شيوهء صاحب‌نظر است * مرد دانا بجهان هرزه و هتاك نشد بس بجستيم كه يابيم تنى روشندل * در همه شهر يكى يافته حاشاك نشد بس بگشتيم پى چشم حقيقت بينى * ديده يك‌ديده تهى از خس و خاشاك نشد آتش كبر در ابليس از آن شعله كشيد * كه ورا خلقت از آتش شد و از خاك نشد محرم راز ازل گر ملك آمد نه عجب * زان كه او را ز هوس باصره ناپاك نشد از خدا غير خدا مرد دل‌آگاه نخواست * اهل توحيد گراينده با شراك نشد كرد نقاش ازل نقش نگين عشق رخت * مهر اين مهر بدل كنده ز حكاك نشد هركسى برحسب فهم گمانى دارد * هيچ‌كس را خبر از عالم افلاك نشد هركه در نزد خدا قرب و مقامى دارد * بر همه راز جهان واقف و دراك نشد يك‌صد و بيست و چهار الف پيمبر بودند * يكتن از اين همه چون شاهد « لولاك » نشد « ما ز آغاز و ز انجام جهان بىخبريم » * اول و آخر اين دائره ادراك نشد آگه از گردش اين گنبد گردان هرگز * از بد حادثه افسرده و غمناك نشد منزل يار چو اطلال و دمن چون ديديم * صد قفا نبك بر او خوانده شد امساك نشد چشم بد دور از آن چشم سيه‌مست نگار * كس چو او جان شكر عاشق و سفاك نشد دلبران اختركانند و تو تابنده مهى * شاد باد آنكه در اين مسئله شكاك نشد آنكه دندان و لبش از گهر و ياقوت است * هرگز او را نظرى جانب مسواك نشد حاجتش هست بمشاطه و آرايشگر * آنكه گيسوى و را شانهء دل چاك نشد