عبير افشا صبا در باغ و گلشن شد بناميزد * فداى چشمت اى ساقى يكى آهنگ صهبا كن
بباغ حسن او نسرين و سرو و ياسمن بينى * بجان آسايش ار خواهى كرم فرما تماشا كن
يك امروزت بناى و نوش گر با مطرب و ساقى * بشادى بگذرد خوش باش و فراد فكر فردا كن
خود آرايان بسى از راه و رسم عاشقى دورند * خدا را اى خودآرا ترك مهر ماهسيما كن
نماز عشق چون مجنون اگر خواهى بجا آرى * رخ ( و جهت وجهى ) را بمنزلگاه ليلى كن
ببازار غمش هر سو ببوى سود سودايى * ترا تا در بساط آهى بود با ناله سودا كن
فرود آور سر تسليم و طاعت را بفرمانش * رها چونوچرا و ليكن و اىكاش و اما كن
وجود اندر عدم مضمر ، بقا اندر فنا حاصل * فنا فى اللّه شو و اسرار عالم را هويدا كن
مكدر مشرب عشاق تا كى دارى از دورى * صفاى عيش ياران را بتشريفى مهنا كن
نهان در زير برقع تا بكى آن طلعت تابان * جهان روشن ز رخ اى آفتاب عالمآرا كن
نه چندان در غمت افسردهام اى يار افسونگر * كه شرحش در بيان آيد هلا ! چندى مدارا كن
به آه سينهء سوزان و اشك ديدهء گريان * بخوارى منگر اى دلبر بيا لختى محابا كن
( چو بر روى زمين باشى توانائى غنيمت دان ) * بمردم پايمردى را به مردى دستبالا كن
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 969
مساهمون: عزيز دولت آبادى
ص٩٦٩