هركه را دل گرو عشق پرىرخسارى است * چشم دل دوخته بر ثروت و املاك نشد
مهر دنيا و زر و سيم بخاطر پرور * هرگز او در شمر فرقهء نساك نشد
هريكى از شعرا شعر باسلوبى گفت * كس بهر سبك چون من صائغ و سباك نشد
سير عالم بالا
نگاه از چشم دل سوى نگار سروبالا كن * ز سير عالم بالا مقام خويش و الا كن
سخن از عشق و مستى گوى و از نيرنگ و دستانش * بدين افسانه و افسون تو شيرين كام دلها كن
بفضل عنبرين باد شمال و فصل فروردين * دمادم شادى شاهد بساغر مى ز مينا كن
بسى راز نهان دارى بدل از مهر مهرويان * به ياد چشم مستش سر دل مستانه پيدا كن
تن مسكين ز جور دور دونپرور بجان آمد * بيا از حسن روزافزون دل غمديده شيدا كن
بلفظ شكرين گاهى نويد جانفزايى ده * مجالت گر نشد با چشم افسونكار ايما كن
مرا بيچاره كرد اين آتش عشق جگر سوزان * ز روى عاطفت گاهى نگاهى جانب ما كن
قيامت قامتى وز يك قيامت فتنهها خيزد * بيا بنشين و بنشان فتنه و ترك معادا كن
نشان سيرت خوب است اى دل صورت زيبا * تو اخلاق نكو را افتخار روى زيبا كن
بيا اى ساقى مجلس كه جانها برخى جانت * به ياد جم بده جام و رخت را مجلسآرا كن