تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 968

مساهمون:

ص٩٦٨
هركه را دل گرو عشق پرىرخسارى است * چشم دل دوخته بر ثروت و املاك نشد مهر دنيا و زر و سيم بخاطر پرور * هرگز او در شمر فرقهء نساك نشد هريكى از شعرا شعر باسلوبى گفت * كس بهر سبك چون من صائغ و سباك نشد

سير عالم بالا

نگاه از چشم دل سوى نگار سروبالا كن * ز سير عالم بالا مقام خويش و الا كن سخن از عشق و مستى گوى و از نيرنگ و دستانش * بدين افسانه و افسون تو شيرين كام دلها كن بفضل عنبرين باد شمال و فصل فروردين * دمادم شادى شاهد بساغر مى ز مينا كن بسى راز نهان دارى بدل از مهر مهرويان * به ياد چشم مستش سر دل مستانه پيدا كن تن مسكين ز جور دور دون‌پرور بجان آمد * بيا از حسن روزافزون دل غم‌ديده شيدا كن بلفظ شكرين گاهى نويد جانفزايى ده * مجالت گر نشد با چشم افسون‌كار ايما كن مرا بيچاره كرد اين آتش عشق جگر سوزان * ز روى عاطفت گاهى نگاهى جانب ما كن قيامت قامتى وز يك قيامت فتنه‌ها خيزد * بيا بنشين و بنشان فتنه و ترك معادا كن نشان سيرت خوب است اى دل صورت زيبا * تو اخلاق نكو را افتخار روى زيبا كن بيا اى ساقى مجلس كه جانها برخى جانت * به ياد جم بده جام و رخت را مجلس‌آرا كن