قصيدهيى است در استقبال از غزل معروف فروغى بسطامى :
باز در اين انجمن چه مشغله باشد * شاهد شيرين و شمع و مشعله باشد
بستهء آن زلف گشته اين دل شيدا * بستن ديوانگان بسلسله باشد
دى گلهاى از نگار كردم و فرمود * وصل بتان خوشتر آنكه بىگله باشد
كار جهان از نخست تا بسرانجام * چون ز صفا تا بمروه هروله باشد
يار بهودج نشست و ولوله برخاست * ناله دلها دراى قافله باشد
آنكه به دستش زمام محمل ليلى است * غافل از اين ماجرا و ولوله باشد
قافله سالار اندكى بمدارا * مرد ره آن به كه با مجامله باشد
جور به اندازه كن نگار دلآرا * عاشق دلداده تنگ حوصله باشد
نقد دل از مُهر مِهر گشته بهادار * سكّه ناخورده مُهر باطله باشد
اين شب مهتاب بين و شاهد مقصود * با رخ او ماه در مقابله باشد
برد همه با تو بود و باختن از ما * سود و زيان بين كه در معامله باشد
آن بت پيمانشكن به عادت ديرين * عهد وفاداريش مماطله باشد
كار به جائى رسيده است كه حيران * هوش فلاطون بحلّ مسئله باشد
ديده جنايت نمود و دل شده ضامن * زان كه ديت در ضمان عاقله باشد
طبع دلافروز و فكر بكر مرا بين * گر نفس جبرئيل حامله باشد
روح قدس چونكه گشت همدم مريم * وضع ورا كى نياز قابله باشد
در دل روشن جمال حضرت حق بين * عشق تو آيينه را چو مصقله باشد
شرط رسيدن دلا به منزل مقصود * پاى ترنجيده و پرآبله باشد
تابش دانش بديدهء دل بيدار * نور بصيرتفزا چو آمله باشد
تا نكنى جهد ، شهد وصل نيابى * كام دل اى جان نه مفت و چلمله باشد
عشق مقدس كجا و مرد شكمخوار * كو نظرش دوخته بزيمله باشد
گر همه دنيا دهى بدولت وصلش * اين پله سنگين سبكتر آن پله باشد
گوهر جان شد بهاى مقدم جانان * نو ز غلطها در اين معادله باشد
نغمه سرايم بشوق وصلم غزالى * حسن غزل آنكه در مغازله باشد
شعر بدين خوبى و طراوت و رونق * باللّه اگر كار قيس و حنظله باشد