چشم بيمار گزيدن به طبيب دلريش * گاه بيمار شدن گاه پرستار شدن
دشنهاى از مژه دادن به كف شاهد مست * خود بيك ضربت ناخورده نگونسار شدن
دامى از موى تراشيده و پاشيده بر او * دانه از خال و در آن حلقه گرفتار شدن
نيمهشب با دل پر واهمه از راه خيال * در دلدار زدن طالب ديدار شدن
وز ره معركهگيرى بخم زلف بتان * مار رقصاندن و افسونگر سحار شدن
دين و دل داده به ترسابچهاى بادهفروش * خود مسلمان و پرستندهء كفار شدن
هم سپردن دل صدپاره بدرياى سرشك * هم بر آن زورق طوفانزده سربار شدن
صحنه آراستن از شمع و گل و پروانه * و اندر آن صحنه بهر نقش پديدار شدن
بال انديشه گشادن بهواى در دوست * نازل از اوج هوا بر لب ديوار شدن
باد در بينى و سوداى بصيرت در سر * عالم بىعمل و حامل اسفار شدن
كندن از كاخ سلاطين سخن پيكر و در * گل و خشتى بهم اندودن و معمار شدن
خواجه را مشق غزل درس طريقت دادن * شيخ را شمع هدايت به شب تار شدن
دست بىنيزه به ميدان نظامى رفتن * پاى با موزه فرا طبلهء عطار شدن
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 926
مساهمون: عزيز دولت آبادى
ص٩٢٦