تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 922

مساهمون:

ص٩٢٢
تا از نگاه خلق بدزدم نگاه خويش * در گوشه‌اى خزيدم و پنهان گريستم لب بر لبش نهادم و از فرط اشتياق * عطشان كنار چشمهء حيوان گريستم ديدم كه ديده در غم دل گريه مىكند * من هم به حال ديدهء گريان گريستم چون شاخهء شكسته ز تاك اميد و عشق * در سوك خويش سر بگريبان گريستم نشگفت اگر ز ديده‌ام آتش پرد چو برق * چون ابر بس‌كه همره توفان گريستم بغضم گلو گرفت و سرشكم به سينه سوخت * غرق عرق چو طاير بريان گريستم پايان كار تا چه شود ، كز دم نخست * دشوار خنده كردم و آسان گريستم دردا ! كه روزگار جوانى دو روز بود * و آن هر دو را به حسرت و حرمان گريستم يك روز ديده در گرو دل گذاشتم * روز دگر ز كرده پشيمان گريستم روزى براى خاطر زلف پرىوشان * هر شب بروزگار پريشان گريستم پا بر لب مزار و هنوز ابتداى كار * پيرانه‌سر چو طفل دبستان گريستم جمشيد كو كه جام نچرخيده نيم دور * من چو سبو بگردش دوران گريستم خالى مباد چشمهء چشمم ز فيض اشك * كاين قطره شد نصيبم و عمان گريستم