بگذر ز تن جان شو همى زنده به جانان شو همى * يكچند نادان شو همى و آنگاه دانايى طلب
خواهى شوى ز اهل نظر بر خاك راهش كن گذر * زان خاك كن كحل بصر زان كحل بينايى طلب
اندر پى فرخنده پى طومار اين ره ساز طى * وز خويش دم دركش چو نى دم از دم نايى طلب
* * *
نگار من ز مشك ناب بر مه سايهبان دارد * و يا در سايه ، خورشيد جهانآرا نهان دارد
اگر رويش نه گنج شايگان است ازچهرو دايم * دو مار جانگزا از هر كنارش پاسبان دارد
فريدون خوانمش زيراكه اندر ملك زيبايى * ز زلف عنبرين هر سو درفش كاويان دارد
فداى آن دو شمشادم كه اندر نسترن غلتد * اسير آن دو گيسويم كه چادر پرنيان دارد
* * *
دلبرى دارم كه مشكين زلف و مهسيما بود * مه كه مشكين زلف باشد دلبر و زيبا بود
عنبر ساراى او چنبر زند بر گرد ماه * چنبر مه ديدهاى كز عنبر سارا بود ؟
لالهء حمرا به سنبل بستر آيد اى عجب * بستر آن زلف پرچين لالهء حمرا بود
عاشق و شيداى تو گر گشتهام معذور دار * هركه عاشق گشت بايد لاجرم شيدا بود
زهر مىبارد از آن لعلى كه باشد كان قند * زهر ديدهستى كه كانش لعل شكرزا بود ؟
گر ز نسل آدم و حوا پرى گشتى پديد * گفتمى كان مه ز نسل آدم و حوا بود !
* * *
آنكس كه روزگار بود دشمنش * ايمن چگونه باشد از آن ريمنش
اهريمن زمانه زن جوزنى است * تا كى خورى فريب ز اهريمنش
خار است پيش بينش من نوگلش * تار است پيش ديدهء من روشنش