تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 836

مساهمون:

ص٨٣٦
دريغ از روز وصل تو كه دورم از تو و دارم * به سر خاك و به كف باد و به چشم آب و به دل آذر به جان زار من رحمى كه باشد در غم عشقت * به لب آه و به دل ناله به تن داغ و به جان اخگر سزد گويم كه باغ خلد دارم چون تو را دارم * كه تو حورى رخت جنّت قدت طوبى ، لبت كوثر
از مثنويات اوست :
چشم حيلت بين بسى دارى به كار * چشم عبرت بين اگر دارى بيار كعبهء دل معبد اهل وفاست * كعبهء دل مقصد اهل صفاست كس نخواهد زيست در دام هوس * مانده است اين خانه از بسيار كس اى بسا باد صبا در بوستان * بر گل و سنبل وزد بىدوستان رفته ما يك‌بارگى از يادها * خاك ما را برده هر سو بادها
( تجربة الاحرار و تسلية الابرار - دانشمندان آذربايجان ، ص 353 - 357 - نشريهء دانشكدهء ادبيات تبريز ، سال 2 ص 1 - 13 - تاريخ تذكره‌هاى فارسى ، ج 1 ، ص 689 ؛ ج 2 ، ص 393 - 401 - فرهنگ سخنوران )

مهجور خويى

ميرزا على متخلص به « مهجور » در اواخر دورهء دنبليها و اوايل قاجاريه مىزيست در يك جنگ خطى او را « فرزند ميرزا جعفر وزير » ياد كرده‌اند ، و اين ميرزا جعفر شايد همان وزير حسينقلى خان باشد كه پسر دايى آن خان بوده است . از ميرزا على مهجور انواع شعر از مثنوى و قصيده و غزل و رباعى در بياضى كه به خط پسرش « شوريده » ، است در مجموعه‌اى در كتابخانهء ملى ملك باقى مانده است . شعر او عاشقانه و زبانش ساده و بىپيرايه است . اين نمونه‌ها را كه آقاى دكتر رياحى از بياض شوريده برداشته‌اند عينا مىآوريم :

[ اشعار او ]

تا به زلف سيهت دل بستم * از گرفتارى عالم رستم يارى از بخت نبينم ، يارا * گر ز يادم به روى تا هستم