تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 841

مساهمون:

ص٨٤١
گر زلف ز هم بر بگشايى * مشكين شود از زلف تو مشكو شب‌بوى ز زلف تو همى باد * بگرفته و بسپرده به شب‌بو زلف تو پرستوى و من اى ماه * پيوسته پرستار پرستو تا چند زنم فاخته‌سان من * اى سرو روان بهر تو كوكو بس كن كه نهم بهر تظلم * بر درگه شه ناصر دين رو
* * *
اين گِرد گَرد گنبد مينايى * از من ببرد تاب‌وتوانايى بويا بدم چو گل به شباب اندر * پيرى ببرد از اين گل بويايى گويا بدم به هر لختى و اكنون * پيرى ببست منطق گويايى داراى عهد خويش بدم و اينك * پيرى شكست شوكت دارايى مرگ است بىگمان سپس پيرى * چونان كه پيرى از پس برنايى
* * *
اى زلف دلبر من دلبند و دلگشايى * هم رشتهء حياتى هم حلقهء بلايى گه باغ خرمى را زيبنده باغبانى * گه گنج خسروى را پيچنده اژدهايى گه خوشه‌هاى سنبل ريزان به خرمن گل * گه دامهاى مشكين بر آهوى ختايى هم عنبرين كمندى هم سايبان خورشيد * هم ماه را كلاهى هم سرو را قبايى گه جنگجوى و سركش چون دودى و چو آتش * گه نرمخوى و دلكش مانندهء هوايى بخت منى و با من هرگز دمى نسازى * عمر منى و با من هرگز دمى نپايى در دست هركه آيى چون رشتهء حياتى * بر فرق هركه افتى چون سايهء همايى