چون خرمنم به باد دهد روزگار * از خوشهاش چه حاصل و از خرمنش
نيشت زند چو باز خورى نوش او * سيرت دهد چو آب دهى سوسنش
دل در جهان مبند كه بس بىوفاست * و آميختهست سورش با شيونش
* * *
اى داغ دل نگار مسكينم * اى باغ گل و بهار و نسرينم
شبها كه كنم خيال زلفينت * پرمشك شود كنار و بالينم
گر گلشن قدس ؟ بىتو دلتنگم * ور باغ بهشت ؟ بىتو غمگينم
چون حاصل عمر دادهام بر باد * خرمن گو ماه و خوشه پروينم
شاهين زمانه تيزچنگال است * من در كف اين گرسنه شاهينم
بس ، بس ! فلكا نه رستم زالم * رو ، رو ، نه سپند يار رويينم
اى خواجه به كبر سوى من منگر * زين روى كه بس حقير و مسكينم
از اسب پياده بينيم گر چند * بيدق نكنى گمان كه فرزينم
سنگم بمبين كه لعل نايابم * تلخم بمخوان كه شهد شيرينم
تو كتّان ، من چو ماه تابانم * تو روبه ، من چو شير خشمينم
* * *
كى باشد رخت از اين جهان بندم ؟ * تختى به سراى جاودان بندم ؟
كى باشد كى ، كز اين قفس پرّم * بر سدرهء طوبى آشيان بندم
خواهد پرّيد از اين خرابآباد * صد رشته اگر به پاى جان بندم
سرمنزل من حظيرهء قدس است * دل از چه به كهنه خاكدان بندم ؟
بر من همه از من است درد و رنج * تهمت زچهرو به اين و آن بندم
* * *
اى يار سمن روى سمن بو * اى زلف تو چوگان ذقنت گو
دو زلف تو مشكين دو كمند است * و اندر دو كمند تو دو آهو
جادو به حيل چشم ببندد * بندد به حيل چشم تو جادو
هندوى تو را خلد مقام است * خلدت كه نشان داد به هندو
گل را رخ و زلف تو نگارا * آن رنگ همىداده و اين بو