تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 837

مساهمون:

ص٨٣٧
تيغ نازت بكشى گر بكشى * نيست با كم چو به تو پيوستم نشنوم نالهء دل را از ضعف * بس‌كه او را ز فراقت خستم تا نگيرم ز لبت كام و مراد * دامنت را ندهم از دستم به من زار مده ساغر مى * كه ز چشمان خمارت مستم خاك خونين درش پرسيدم * گفت خون دل « مهجور » ستم
* * *
پيش رخت رونق گلها شكست * سرو از آن قامت رعنا شكست زد چو صبا طرهء زلفت به هم * بال‌وپر مرغ دل ما شكست گبر از آن غمزهء سحرآفرين * تختهء طاعت به كليسا شكست برهمن از ديدن آن بت‌شكن * بتكده را بهر تماشا شكست خون دلم كافر بدمست خورد * مست چو شد شيشهء صهبا شكست يوسف من كرد چو بازار گرم * گرمى بازار زليخا شكست گشت به گلگشت خرامان ز ناز * از گل رويش گل حمرا شكست در ره شوخى من مهجور و دل * طاقت و آرام بيكجا شكست
* * *
اى غنچهء نوشكفته اكنون * هنگام نشاط و عيش صحراست دى ، دى ز قدوم عيد نوروز * از صحن چمن چو گرد برخاست از ما شطه بهار فيروز * پرنقش‌ونگار باغ و صحراست در حجلهء گلستان به صد ناز * گل ، روى چو شاهدان بياراست از نفحهء صبحگاه سنبل * چون طرّهء مهوشان مطراست بر دفع خمار نرگس مست * اندر كف لاله جام صهباست از شدّ نواى عندليبان * عشاق به شور عشق شيداست ساقىّ و شراب ناب و مطرب * ياران همه جمع و بزم زيباست ليكن همه را سرشك بىتو * از ديده روان چو چشم ميناست بىگلبن قد تو ، چو گلخن * گلشن به نظرگه احباست بردار قدم به‌سوى بستان * كاسباب طرب همه مهيّاست