محبعلى خان ماكويى اشتغال داشت . اما در تمام عمر طالب صحبت فقرا و عرفا و خدمت بسيارى از ايشان رسيده و فيوضات ديده به واسطهء وسعت مشرب سابقه دائم الذكر و الفكر و مراتب اوراد و اذكار و غالبا شبها را بيدار بوده است . اما شعر ، اوقات دائمى صرف آن كار نداشته كه تخلص و ديوانى داشته باشد . ديوانبيگى تذكرهنويس هم روزگارش مىافزايد :
« گاهى به آزمايش طبع چيزى مىگفته اما خوب مىگفته . حالا كه تارك است . اين اشعار را خودشان به خاطر و مسوده داشتند . دادند و فرمودند و نوشتم . به قلندر شاه موسوم گرديده .
فقير در سال 1294 در كرمانشاهان ، در وقتى كه هفتاد سال از عمرشان گذشته بود ملاقاتشان مىكردم . بسيار با ذوق و خوش و اليف و خليق و شفيق و با همان وسعت مشرب .
از [ اشعار ] اوست :
عشق من اى حكيم به خط و به خال نيست * زيراكه عشق اهل دل الّا به حال نيست
من آزمودهام به همه رنگ كار عشق * كارى چو عشقبازى با ذوالجلال نيست
دور زمانه تنگ بود چون دهان تو * ها زود باش بوسه كرم كن مجال نيست
كنجى به امن بودن و قانع به نيم نان * فرخنده دولتى است كه هيچش زوال نيست
خوش گفت مير قافله سالار شيروان « 1 » * كاز هر دو عالمش تنى اينك همال نيست
هان اى پسر بكوش به كار نكو مآل * كان را به دهر شائبهء انفعال نيست
كسب كمال نفس كن اى دل به كار مرد * اين است و در طريقت ما كسب مال نيست
* * *
در سلسلهء عشاق تا سلسلهجنبانم * زان زلف گره در كار ، زان طره پريشانم
چون برق دمى خندان چون ابر گهى گريان * در حسن تو سرگردان گريانم و خندانم
جز عشق تو هر كارى كردم به غلط بارى * در عين غلطكارى از كرده پشيمانم
* * *
دلا از جسم و جان بگذر كه جان جسم و جان بينى * جهانى خود برون از اين جهان و آن جهان بينى
تو شاهين فضاى قدس لاهوتى كجا شايد * كه در ويرانهء ناسوت خود را آشيان بينى
هامش
( 1 ) - « مقصود حاجى زين العابدين شيروانى است كه رئيس سلسلهء نعمةاللهيه بود »