تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 797

مساهمون:

ص٧٩٧
به روزگار جوانى هواى عاشقيم بود * هنوز با همه پيرى در اعتقاد نخستم به دامنت نرسد دست همتم بحقيقت * تويى كه نور بلندى ، منم كه سايهء پستم خورند غم كه شرر مىزنم به خرمن هستى * به كوى يار تو برقى ، گمان برند كه هستم
* * *
من نمىگيرم قرار از زلف يار خويشتن * ديده‌ام در بىقراريها قرار خويشتن گر ببالد آسمان بر خود كه دارم آفتاب * بر لب بام آورم من هم نگار خويشتن روز فردا گر ندا آيد چه مىخواهى ز ما ؟ * خيزم از خاك و بگيرم دست يار خويشتن سر به بالين ، جان به لب ، حسرت به دل ، اى مدعى * شاد زى كاخر محبت ساخت كار خويشتن هجر مهلك ، وصل مشكل ، يار سركش ، بخت بد * چون ننالم همچو نى بر روزگار خويشتن مىدهندم پندها : « بىاختيار كس مباش ! » * خلق پندارند دارم اختيار خويشتن ! اشك مىبارى و مىكارى به دل تخم اميد * غافلى برقى ز آه پرشرار خويشتن
* * *
گشت به من موجب ديوانگى * سلسلهء زلف مه خانگى رونق گلهاى بهشتى ببرد * روى تو در گلشن جانانگى تا بكى اى دلبر دير آشنا * با من دلسوخته بيگانگى برقى شوريده ز جورش منال * كاين نبود شيوهء مردانگى