به روزگار جوانى هواى عاشقيم بود * هنوز با همه پيرى در اعتقاد نخستم
به دامنت نرسد دست همتم بحقيقت * تويى كه نور بلندى ، منم كه سايهء پستم
خورند غم كه شرر مىزنم به خرمن هستى * به كوى يار تو برقى ، گمان برند كه هستم
* * *
من نمىگيرم قرار از زلف يار خويشتن * ديدهام در بىقراريها قرار خويشتن
گر ببالد آسمان بر خود كه دارم آفتاب * بر لب بام آورم من هم نگار خويشتن
روز فردا گر ندا آيد چه مىخواهى ز ما ؟ * خيزم از خاك و بگيرم دست يار خويشتن
سر به بالين ، جان به لب ، حسرت به دل ، اى مدعى * شاد زى كاخر محبت ساخت كار خويشتن
هجر مهلك ، وصل مشكل ، يار سركش ، بخت بد * چون ننالم همچو نى بر روزگار خويشتن
مىدهندم پندها : « بىاختيار كس مباش ! » * خلق پندارند دارم اختيار خويشتن !
اشك مىبارى و مىكارى به دل تخم اميد * غافلى برقى ز آه پرشرار خويشتن
* * *
گشت به من موجب ديوانگى * سلسلهء زلف مه خانگى
رونق گلهاى بهشتى ببرد * روى تو در گلشن جانانگى
تا بكى اى دلبر دير آشنا * با من دلسوخته بيگانگى
برقى شوريده ز جورش منال * كاين نبود شيوهء مردانگى