تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 795

مساهمون:

ص٧٩٥
آوردم ، مدتها در سلك جامگى خواران درگاهم موظف و به تربيتش اقدام شد . بعد از مدتى ترخص حاصل كه در شهر زنجان نظر بعهد با يكى از ناس تاهل اختيار نمايد و باز گردد مرخص شده و رفت . . . » وى به سال 1247 به مرض طاعون درگذشت . نسخه‌يى از ديوانش در كتابخانهء دانشسراى عالى « قريب » به شمارهء 25 : نستعليق سدهء 13 و ميكروفيلمى از آن به شمارهء 3156 در كتابخانهء مركزى دانشگاه تهران موجود است .

از اشعار اوست :

ز بلاى ناگهانى چه غم است با وجودت * كه بلاى ناگهانى تو بلاى ناگهان را بنشيندار به محمل پى عزم راه ليلى * دل دردناك مجنون جرسيست كاروان را به رخ جهانيان خود درى از فنا گشايد * به زه كمان نهادى تو چو تير جان‌ستان را
* * *
رهش افتاد به زلف تو و دل بار افكند * هركجا شام شد آنجا به غريبان وطن است نه عيان قاتل و نه تيغ هويدا ، اما * هركجا مىنگرى كشتهء خونين كفن است روح را آنكه دهد لذت جاويد ، دو چيز : * لب يار و سخن « برقى » شيرين سخن است
* * *
عهد نگارم چو استوار نماند * شادى اغيار برقرار نماند اى دل نالان صبور باش كه جاويد * قوت بازوى حسن يار نماند زلف دلارام گرچه تاب دل از اوست * بشكند اين‌گونه تابدار نماند خاطر ما يار و روزگار شكستند * يار بماناد و روزگار نماند
* * *
در دوجهانم به از حبيب نباشد * پيش حبيبم اگر رقيب نباشد نسبت رويت به ماه مىنتوان داد * ماه بدين‌گونه دل‌فريب نباشد از خم مويت كه هست شام غريبان * نالهء زنجيريان غريب نباشد آن غم هجران كه من كشيدم و ديدم * كافر خونخواره را نصيب نباشد
* * *
بتان شهر با من بر سر قهر * من اندر عشق ايشان شهرهء شهر