آوردم ، مدتها در سلك جامگى خواران درگاهم موظف و به تربيتش اقدام شد . بعد از مدتى ترخص حاصل كه در شهر زنجان نظر بعهد با يكى از ناس تاهل اختيار نمايد و باز گردد مرخص شده و رفت . . . »
وى به سال 1247 به مرض طاعون درگذشت .
نسخهيى از ديوانش در كتابخانهء دانشسراى عالى « قريب » به شمارهء 25 : نستعليق سدهء 13 و ميكروفيلمى از آن به شمارهء 3156 در كتابخانهء مركزى دانشگاه تهران موجود است .
از اشعار اوست :
ز بلاى ناگهانى چه غم است با وجودت * كه بلاى ناگهانى تو بلاى ناگهان را
بنشيندار به محمل پى عزم راه ليلى * دل دردناك مجنون جرسيست كاروان را
به رخ جهانيان خود درى از فنا گشايد * به زه كمان نهادى تو چو تير جانستان را
* * *
رهش افتاد به زلف تو و دل بار افكند * هركجا شام شد آنجا به غريبان وطن است
نه عيان قاتل و نه تيغ هويدا ، اما * هركجا مىنگرى كشتهء خونين كفن است
روح را آنكه دهد لذت جاويد ، دو چيز : * لب يار و سخن « برقى » شيرين سخن است
* * *
عهد نگارم چو استوار نماند * شادى اغيار برقرار نماند
اى دل نالان صبور باش كه جاويد * قوت بازوى حسن يار نماند
زلف دلارام گرچه تاب دل از اوست * بشكند اينگونه تابدار نماند
خاطر ما يار و روزگار شكستند * يار بماناد و روزگار نماند
* * *
در دوجهانم به از حبيب نباشد * پيش حبيبم اگر رقيب نباشد
نسبت رويت به ماه مىنتوان داد * ماه بدينگونه دلفريب نباشد
از خم مويت كه هست شام غريبان * نالهء زنجيريان غريب نباشد
آن غم هجران كه من كشيدم و ديدم * كافر خونخواره را نصيب نباشد
* * *
بتان شهر با من بر سر قهر * من اندر عشق ايشان شهرهء شهر