به كوى تو ز ابر اين سيل سرخ است * ز خون عاشقان يا لالهگون نهر
عروس حسن را شوهر كه باشد * كه نقد هر دو عالم باشدش مهر
همه ابناى دهر از دهر نالند * من از دست بتان فتنهء دهر
خانه بدوشم ز روى و موى دلاويز * سنبل و گل را كه ديد فتنه برانگيز
با مه گردون تو را نشست نشايد * پردهنشينى به بىحجاب مياميز
از غم شيرين كه بود مايهء شكر * دود به گردون رود ز تربت پرويز
شاهد گل را گرفته خار در آغوش * بلبل بيچاره ، خون ديده فروريز
آب سر شكم روان ز سرزنش خلق * آتش عشقم ز طعن همنفسان تيز
جان گل روى تو راست مرغ سحر خوان * دل خم موى تو راست مرغ شباويز
حسن تو تا دستيافت كشور جان را * عشق گرفت آستين عقل كه برخيز
* * *
بار حسرت را به خاك كوى يار انداختم * آتش غيرت به جان روزگار انداختم
پرده از رويت بدار ، اى پردهء صبر از تو چاك * كز فراقت پرده را از روى كار انداختم
بىبهارستان رويت هركجا كردم گذر * از دو چشم خونفشان طرح بهار انداختم
* * *
به بزم غير مكن ساقيا ز باده تو مستم * كه مست بادهء وحدت ز بامداد الستم
سرم به پاى تو و اهل اختيار به خنده * ز دست رفتهء عشقم چه اختيار به دستم
تو را پرستم و ترسم كنند شهرهء آفاق * در آفتابپرستى ، بتان بادهپرستم
دلت شكست چو رستم سلامت از غم هجران * تو آبگينه و ، من سنگ آبگينه شكستم
غمت به خانهء دل تا گشود بار اقامت * به روى اهل دوعالم در سراى ببستم