تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 796

مساهمون:

ص٧٩٦
به كوى تو ز ابر اين سيل سرخ است * ز خون عاشقان يا لاله‌گون نهر عروس حسن را شوهر كه باشد * كه نقد هر دو عالم باشدش مهر همه ابناى دهر از دهر نالند * من از دست بتان فتنهء دهر خانه بدوشم ز روى و موى دلاويز * سنبل و گل را كه ديد فتنه برانگيز با مه گردون تو را نشست نشايد * پرده‌نشينى به بىحجاب مياميز از غم شيرين كه بود مايهء شكر * دود به گردون رود ز تربت پرويز شاهد گل را گرفته خار در آغوش * بلبل بيچاره ، خون ديده فروريز آب سر شكم روان ز سرزنش خلق * آتش عشقم ز طعن همنفسان تيز جان گل روى تو راست مرغ سحر خوان * دل خم موى تو راست مرغ شباويز حسن تو تا دست‌يافت كشور جان را * عشق گرفت آستين عقل كه برخيز
* * *
بار حسرت را به خاك كوى يار انداختم * آتش غيرت به جان روزگار انداختم پرده از رويت بدار ، اى پردهء صبر از تو چاك * كز فراقت پرده را از روى كار انداختم بىبهارستان رويت هركجا كردم گذر * از دو چشم خونفشان طرح بهار انداختم
* * *
به بزم غير مكن ساقيا ز باده تو مستم * كه مست بادهء وحدت ز بامداد الستم سرم به پاى تو و اهل اختيار به خنده * ز دست رفتهء عشقم چه اختيار به دستم تو را پرستم و ترسم كنند شهرهء آفاق * در آفتاب‌پرستى ، بتان باده‌پرستم دلت شكست چو رستم سلامت از غم هجران * تو آبگينه و ، من سنگ آبگينه شكستم غمت به خانهء دل تا گشود بار اقامت * به روى اهل دوعالم در سراى ببستم
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 796 | عزيز دولت آبادى