سراسيمه تازد به بالا و پست * چو توسن كه بر سرش افسار نيست
گسسته مهار اين هيون حرون * سوارى ده و نرم و رهوار نيست
به چنگال اين گرگ ديرينه روز * كجا يوسفى كان گرفتار نيست
جهان دار مكر است و دار فسون * جز از مكر و افسون در اين دار نيست
منه دل بر اقبال آن زينهار * كش اقبال جز پيك ادبار نيست
كه را دانى از پاك دل بخردان * كه بر دلش زين بدگهربار نيست
اگر كينهورز است يا مهرجوى * چنو پرفسون دزد طرار نيست
همه كوه و دره است كار جهان * فراز و نشيب است هموار نيست
يكى پرده آويخته زين سپهر * كه نقشش بجز رنج و تيمار نيست
همه تار از آتش و پود دود * جز اين دو بر آن پردهء تار نيست
تو زرّنبهره هريوه مخوان * كه برنا سره كس خريدار نيست
چو چرخ قوى شست و بىباك چشم * يكى سخت باز و كماندار نيست
كمان كرده زه شسته اندر كمين * بديده درش شرم انگار نيست
فريبنده جادوى پتيارهى است * كه بر دلش جز كينه انبار نيست
ز كيش بد اين جهان دورنگ * كم است آنچه گفتند و بسيار نيست
چنين چرخ دانا نگونسار كن * نگونسار باد ار نگونسار نيست
جهانست اين و همينش سرست * « بر آن هيچ آهو پديدار نيست »
نگه كن بدان بىپدر كودكان * كشان در جهان كس پرستار نيست
نگه كن بدان پور مرده پدر * كش از بار غم دل سبكبار نيست
نگه كن بر آن پير خونين جگر * كه جز خون دل خوردنش كار نيست
نگه كن بدان بندهى تيرهبخت * كش از خويش و بيگانه غمخوار نيست
نگه كن بدان كلبهى تنگ و تار * كه شمعش جز آه شرر بار نيست
نگه كن مر آن مرغ بالنده را * كه بر شاخ گل ايمن از خار نيست
« جهان اين كسانند و اينست دهر * جهان آن سيهروى غدار نيست »
ستايش بدان ناستوده جهان * ز بستوده دانا سزاوار نيست
فريبندگى از دد و ديو دان * چه گويى فريبندگى عار نيست
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 753
مساهمون: عزيز دولت آبادى
ص٧٥٣