تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 753

مساهمون:

ص٧٥٣
سراسيمه تازد به بالا و پست * چو توسن كه بر سرش افسار نيست گسسته مهار اين هيون حرون * سوارى ده و نرم و رهوار نيست به چنگال اين گرگ ديرينه روز * كجا يوسفى كان گرفتار نيست جهان دار مكر است و دار فسون * جز از مكر و افسون در اين دار نيست منه دل بر اقبال آن زينهار * كش اقبال جز پيك ادبار نيست كه را دانى از پاك دل بخردان * كه بر دلش زين بدگهربار نيست اگر كينه‌ورز است يا مهرجوى * چنو پرفسون دزد طرار نيست همه كوه و دره است كار جهان * فراز و نشيب است هموار نيست يكى پرده آويخته زين سپهر * كه نقشش بجز رنج و تيمار نيست همه تار از آتش و پود دود * جز اين دو بر آن پردهء تار نيست تو زرّنبهره هريوه مخوان * كه برنا سره كس خريدار نيست چو چرخ قوى شست و بىباك چشم * يكى سخت باز و كماندار نيست كمان كرده زه شسته اندر كمين * بديده درش شرم انگار نيست فريبنده جادوى پتياره‌ى است * كه بر دلش جز كينه انبار نيست ز كيش بد اين جهان دورنگ * كم است آنچه گفتند و بسيار نيست چنين چرخ دانا نگونسار كن * نگونسار باد ار نگونسار نيست جهانست اين و همينش سرست * « بر آن هيچ آهو پديدار نيست » نگه كن بدان بىپدر كودكان * كشان در جهان كس پرستار نيست نگه كن بدان پور مرده پدر * كش از بار غم دل سبكبار نيست نگه كن بر آن پير خونين جگر * كه جز خون دل خوردنش كار نيست نگه كن بدان بنده‌ى تيره‌بخت * كش از خويش و بيگانه غمخوار نيست نگه كن بدان كلبه‌ى تنگ و تار * كه شمعش جز آه شرر بار نيست نگه كن مر آن مرغ بالنده را * كه بر شاخ گل ايمن از خار نيست « جهان اين كسانند و اينست دهر * جهان آن سيه‌روى غدار نيست » ستايش بدان ناستوده جهان * ز بستوده دانا سزاوار نيست فريبندگى از دد و ديو دان * چه گويى فريبندگى عار نيست