تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 754

مساهمون:

ص٧٥٤
مدار از بدانديش چشم بهى * كه شاخ سپيدار را بار نيست ز زنگى پرى چون توان ساختن * كه دانند زنگى پريسار نيست جهان را تو خود نيك دانى منش * كه دژخيم چونان ستمكار نيست نكوهش جهان راست گر ناپسند * چرا درخور پار و پيرار نيست ؟ ترا كز جهان دل دژم بود پار * بدلت از چه انديشه‌ى پار نيست ؟ گهى نرم گويى و گاهى درشت * گه اقرار هست و گه اقرار نيست گهى شادمان بينمت گه نژند * گه اظهار هست و گه اظهار نيست طراوت دگرگونه و دل دگر * هرآنچت بدل بر بطومار نيست توان ديو را چون سليمان نمود * به صورت و ليكن به آثار نيست الا اى كه بر شاخسار سخن * چو تو طوطى نغز گفتار نيست نپندارمت مدح گوى جهان * كه مدح جهانت به پندار نيست بر آنى كه سرسخت اسب سخن * كسى را چو من رام و هموار نيست سخن در فنون سخن‌پرورى است * سخن از جهان و جهاندار نيست سخن را كه پيرايه بندد چنين * كه روز است تاريك و شب تار نيست و گرنه ستودن ز ما دلپذير * پذيرفته از مرد هشيار نيست « بهار » اى كه در پهلوانى سخن * چو تو پهلوان نام‌بردار نيست مگو آنچه ندهد گواهيش دل * مينديش آنچت سزاوار نيست ز بيغاره رانى فروبند لب * كه بيغاره ران مرد رستار نيست تكاور متاز از پى رفتگان * كه بر خنگ تو تنگ مضمار نيست تهمتن فروخفت در تيره‌خاك * دگر روز ناورد و پيكار نيست نگون شد سر مير گردن فراز * سپاه سخن را سپهدار نيست سر رخش پويا درآمد به سنگ * چنان كش دگر پاى رفتار نيست درفشان درفش اندر آمد به خاك * همان نيزه و تيغ خونبار نيست مزن خيره آتش به نيزار از آنك * خروشنده ضيغم به نيزار نيست مچخ تيز كايدونت سبز است سر * كش اكنون بسر سبزدستار نيست نه بر دل توان و نه بر ديده نور * دل‌افسرده و ديده بيدار نيست