مدار از بدانديش چشم بهى * كه شاخ سپيدار را بار نيست
ز زنگى پرى چون توان ساختن * كه دانند زنگى پريسار نيست
جهان را تو خود نيك دانى منش * كه دژخيم چونان ستمكار نيست
نكوهش جهان راست گر ناپسند * چرا درخور پار و پيرار نيست ؟
ترا كز جهان دل دژم بود پار * بدلت از چه انديشهى پار نيست ؟
گهى نرم گويى و گاهى درشت * گه اقرار هست و گه اقرار نيست
گهى شادمان بينمت گه نژند * گه اظهار هست و گه اظهار نيست
طراوت دگرگونه و دل دگر * هرآنچت بدل بر بطومار نيست
توان ديو را چون سليمان نمود * به صورت و ليكن به آثار نيست
الا اى كه بر شاخسار سخن * چو تو طوطى نغز گفتار نيست
نپندارمت مدح گوى جهان * كه مدح جهانت به پندار نيست
بر آنى كه سرسخت اسب سخن * كسى را چو من رام و هموار نيست
سخن در فنون سخنپرورى است * سخن از جهان و جهاندار نيست
سخن را كه پيرايه بندد چنين * كه روز است تاريك و شب تار نيست
و گرنه ستودن ز ما دلپذير * پذيرفته از مرد هشيار نيست
« بهار » اى كه در پهلوانى سخن * چو تو پهلوان نامبردار نيست
مگو آنچه ندهد گواهيش دل * مينديش آنچت سزاوار نيست
ز بيغاره رانى فروبند لب * كه بيغاره ران مرد رستار نيست
تكاور متاز از پى رفتگان * كه بر خنگ تو تنگ مضمار نيست
تهمتن فروخفت در تيرهخاك * دگر روز ناورد و پيكار نيست
نگون شد سر مير گردن فراز * سپاه سخن را سپهدار نيست
سر رخش پويا درآمد به سنگ * چنان كش دگر پاى رفتار نيست
درفشان درفش اندر آمد به خاك * همان نيزه و تيغ خونبار نيست
مزن خيره آتش به نيزار از آنك * خروشنده ضيغم به نيزار نيست
مچخ تيز كايدونت سبز است سر * كش اكنون بسر سبزدستار نيست
نه بر دل توان و نه بر ديده نور * دلافسرده و ديده بيدار نيست
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 754
مساهمون: عزيز دولت آبادى
ص٧٥٤