صولتى بود در قيافهء او * كه خدايش به حق روا مىداشت
از نخستين نگاه خود دلها * بخضوع و خشوع و وامىداشت
* * *
ذوق تعليم و تربيت او را * منعكس در قيافهء هنرى
شعر و انشاء و حسن خط باهم * همه با جد قرين ، ز هزل برى
* * *
درس اخلاق او بما آموخت * فيض بخشى و مشكبيزى را
هركه تبريزى است و فرهنگى * مىشناسد اميرخيزى را
* * *
وزنهء انقلاب مشروطه * رهبر حزب و منشى ( سردار )
مورد اعتماد عامهء خلق * صدر احرار و محرم اسرار
* * *
گريه گر مرده زنده كن بودى * اى پدر من ترا گريستمى
وز تو گر فديه مىپذيرفتند * من ز خود مرده در تو زيستمى
* * *
جان ما را تو آشنا كردى * با كرامات حافظ و سعدى
و ز تو زاد اين سه آتشين كانون * شهريار و حريرى و رعدى
شادروان اميرخيزى در نظم شعر نيز توانا بود و « هنر » تخلص مىكرد . چكامه او در نكوهش جهان نمودارى از طبع سرشار اوست كه ذيلا نقل مىشود . اميرخيزى اين قصيده را به استقبال از قصيدهء اديب پيشاورى ساخته است .
[ اشعار او ]
نكوهش جهان
يكى گل در اين باغ بىخار نيست * اگر هست جز نغز گفتار نيست
هرآن گل كه از باغ دانش شكفت * بر انگشت چيننده زان خار نيست
ز هر نقش زيبا كه نقاش كرد * يكى اينچنين نغز و پركار نيست
زدوده ز هر كژى و كاستى * چو آيينه كش هيچ زنگار نيست