بدان پيكر پاكش اندر نگر * كز آن پاكتر سيم بىبار نيست
همانند اين گوهر تابناك * به گنجينه در در شهوار نيست
خرد را شگفت آيد از فر اوى * كه با فر او طلعت يار نيست
به باغش ز بهمن نبينى گزند * بشاخش نهيب سفندار نيست
هميشه بهار است گلزار آن * خزان را به بنگاه آن بار نيست
ببالد ز ديدار فرخ « بهار » * كه چونان دلافروز ديدار نيست
بهشتى چنين نغز گلزار را * چنو باغبان و پرستار نيست
سخن را پىافكنده كاخى چنان * كه در پيكر و هم سمنار نيست
نگارد چنان نغز نقش سخن * كز آن خوبتر نقش پرگار نيست
گلى كز نهان ضميرش شكفت * دلاويزتر زان بگلزار نيست
نبشته يكى چامهى نغز باز * كه چونان به دفتر پديدار نيست
نگارندهى كلك سحرآفرين * نگارى كه در روم و بلغار نيست
خطا باشد ار نافه خوانمش زانك * چنين نافه در چين و تاتار نيست
بتى كاو نگارد بدست هنر * فريبندهتر زان بفر خار نيست
چنين نقش ، مانى نپرداخته * كه بر چيرهدستيش انكار نيست
دريغا كه اين چامهى پارسى * « ملك » وار هست و ملكوار نيست
جهان است آن ديو خونخوارهيى * كه كارش بجز جنگ و كشتار نيست
همه مردم او بارد و اينچنين * يكى اژدها مردم او بار نيست
چو بازارگانى است كز خواسته * مر او را بجز مرگ دربار نيست
به خيره نخوانمش زنهار خوار * كه در كيش او نام زنهار نيست
تناور درختى است با شاخ و برگ * كه بارش بجز ريو و پندار نيست
يكى ميزبان سيهكاسه است * كش از كشتن ميهمان عار نيست
مبينش بديدار همچون عروس * كه چونان يكى زال بدكار نيست
برون همچو طاوس نر دلفريب * درون جز يكى سهمگين مار نيست
ستودن چنين ديو ديوانه را * سزاوار مرد هشيوار نيست
اگر نيست آشفته ديوانهيى * چو گفتارش از چيست كردار نيست
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 752
مساهمون: عزيز دولت آبادى
ص٧٥٢