تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 752

مساهمون:

ص٧٥٢
بدان پيكر پاكش اندر نگر * كز آن پاك‌تر سيم بىبار نيست همانند اين گوهر تابناك * به گنجينه در در شهوار نيست خرد را شگفت آيد از فر اوى * كه با فر او طلعت يار نيست به باغش ز بهمن نبينى گزند * بشاخش نهيب سفندار نيست هميشه بهار است گلزار آن * خزان را به بنگاه آن بار نيست ببالد ز ديدار فرخ « بهار » * كه چونان دل‌افروز ديدار نيست بهشتى چنين نغز گلزار را * چنو باغبان و پرستار نيست سخن را پىافكنده كاخى چنان * كه در پيكر و هم سمنار نيست نگارد چنان نغز نقش سخن * كز آن خوب‌تر نقش پرگار نيست گلى كز نهان ضميرش شكفت * دلاويزتر زان بگلزار نيست نبشته يكى چامه‌ى نغز باز * كه چونان به دفتر پديدار نيست نگارنده‌ى كلك سحرآفرين * نگارى كه در روم و بلغار نيست خطا باشد ار نافه خوانمش زانك * چنين نافه در چين و تاتار نيست بتى كاو نگارد بدست هنر * فريبنده‌تر زان بفر خار نيست چنين نقش ، مانى نپرداخته * كه بر چيره‌دستيش انكار نيست دريغا كه اين چامه‌ى پارسى * « ملك » وار هست و ملك‌وار نيست جهان است آن ديو خونخواره‌يى * كه كارش بجز جنگ و كشتار نيست همه مردم او بارد و اين‌چنين * يكى اژدها مردم او بار نيست چو بازارگانى است كز خواسته * مر او را بجز مرگ دربار نيست به خيره نخوانمش زنهار خوار * كه در كيش او نام زنهار نيست تناور درختى است با شاخ و برگ * كه بارش بجز ريو و پندار نيست يكى ميزبان سيه‌كاسه است * كش از كشتن ميهمان عار نيست مبينش بديدار همچون عروس * كه چونان يكى زال بدكار نيست برون همچو طاوس نر دل‌فريب * درون جز يكى سهمگين مار نيست ستودن چنين ديو ديوانه را * سزاوار مرد هشيوار نيست اگر نيست آشفته ديوانه‌يى * چو گفتارش از چيست كردار نيست