تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 749

مساهمون:

ص٧٤٩
با طبع مخالفان موافق نشوند * هرگز نشود فرشته با ديوان دوست
* * *
اى باد مراغه حال خويشان چون است * وان يار مرا زلف پريشان چون است خون گشت دلم ز درد ناديد نشان * گويى دل نازنين ايشان چون است
* * *
گفتى كه سرشكت ز چه معنى خون شد * خون نيست ولى با تو بگويم چون شد « 1 » در ديدهء من خيال رخسار تو بود * اشكم چو گذر كرد بر او گلگون شد
( ديوان همام به تصحيح دكتر عيوضى - تذكرهء دولتشاه ، ص 218 - 219 - روضات الجنان ، ج 1 ، ص 105 - 106 هفت اقليم ، ج 3 ، ص 222 - 224 - دانشمندان آذربايجان ، ص 396 - 398 - ريحانة الادب ، ج 4 ، ص 321 - 322 - تاريخ ادبيات عباس اقبال ، ج 1 ، ص 544 - 545 - فهرست نسخه‌ها ، ج 3 ، ص 2612 - چهرهء آذرابادگان در آيينهء تاريخ ايران ، ص 276 - 283 - فرهنگ سخنوران ، )

همايى آذربايجانى

درويش سهراب همايى ، تاريخ زندگانيش روشن نيست مرحوم تربيت به اعتبار اينكه ميرزا صايب او را در كشمير ديده و مثنوى ذيل را از وى در بياض خود نقل كرده است ، نامش را در « دانشمندان آذربايجان » آورده و شادروان دكتر خيام‌پور هم به همين اعتبار او را همايى آذربايجانى » معرفى كرده است . مثنوى همايى
هركه او درد تو را در خاك برد * راحت آسودگان را پاك برد هركه او در عقل نبود پيشوا * هست بىشبهه صوابش هم خطا زان عصاى عقلت اكنون داده‌اند * تا كه فردا عذر لنگت نشنوند هركجا تخمى به خاك آغشته‌اند * بر اميد گريه من كشته‌اند هستى ما بانگ نائى بيش نيست * ما نفسهائيم و بود ما دمى است قدر وقت خويش را نشناختيم * خوش عزيزى را بخوارى باختيم گر توئى مقصود جان اى بىهمال * صبر بعد از مرگ هم باشد محال جان ز رنج و محنت پيرى فسرد * قامتم چوگان شد و گوئى نبرد
هامش
( 1 ) - در پاره‌يى از منابع ، اين رباعى با اندك اختلافى به « زكى مراغه‌يى » نسبت داده شده است .
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 749 | عزيز دولت آبادى