تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 748

مساهمون:

ص٧٤٨
هركه او را ادب مجلس شاهان نبود * گو بدين در مگذاريد كه سلطان اينجاست بندگى را كمر امروز ببنديد به جان * چون ببنديم ميان ، يوسف دوران اينجاست چشم و ابروى تو كردند اشارت به « همام » * كه از اين حسن و ملاحت بگذر كان اينجاست ماه خود كيست ندارم سر خورشيد فلك * سايهء لطف خدا روح دل‌وجان اينجاست
دولتشاه سمرقندى اين بيت را هم آورده ولى در ديوان او نيامده است :
چه غم از محتسب و شحنه و غوغا ، كامروز * خواجه هارون پسر صاحب ديوان اينجاست
مثنوى ، « صحبت‌نامه » نيز به نام همين خواجه هارون سروده شده است . همام به آثار نظامى گنجوى نظرى داشته و ضمن غزلى گويد :
ما گرچه ز خدمتت جداييم * تا ظن نبرى كه بىوفاييم اين بيت ز گفتهء نظامى * گوييم و ز ديده خون گشاييم « آيا تو كجا و ما كجاييم * تو آن كيى كه ما تو راييم »
در غزل‌سرايى سبك سعدى را پيروى كرده و خواسته است خود را به استاد سخن برساند و از اينكه سعدى گوى سبقت را ربوده بر او رشك مىبرد و مىگويد :
به يك كرشمه توانى كه كار ما سازى * ولى به چارهء بيچارگان نپردازى « همام » را سخن دل‌فريب و شيرين است * ولى چه سود كه بيچاره نيست شيرازى
از مثنوى صحبت‌نامهء اوست :
زهى در ملك حسنت پادشاهى * رخت پروردهء نور الهى تو را خورشيد تابان زيردستى * خرد از چشم مخمور تو مستى اگر روى تو را « مانى » بديدى * قلم در نقشهاى خود كشيدى
از رباعيات اوست :
تبريز نكو و هرچه زانجاست نكوست * مغزند و مپندار تو ايشان را پوست