معنى : « اى خوشعبارت ، فريب لبان تو دلوجان مرا به آب زندگى بست »
دمى بر عاشق خود مهربان باش * كژى سر مهرورزى گست بوگست
معنى : « دمى بر عاشق خود مهربان باش كه مهرورزى از يك سر ( عشق يكجانبه ) زشت بود زشت » .
اگر روزى نبينم روى خوبت * بشان شهرانره او سر زنان دست
معنى : « اگر روزى روى خوب تو را نبينم دست بر سر زنان به راه شهرها خواهم رفت » .
به مهرت گر « همام » از جان برآيد * مواژش كان يوان بمرت و وارست
معنى : « اگر همام ( سبب ) مهر تو از جان برآيد ( جان خود را از دست بدهد ) مگويش كه آن جوان مرد و وارست » .
گرم خاوا كرى بشنم بوينى * ببويت خته بو ژاهنام سرمست
معنى : « اگر خاك مرا باز كنى ، بالاى مرا ببينى ، به كوى تو سرمست از عشق خفتهء باشم » .
باز در مقطع غزلى گويد :
و هارو ول وه جانان ديم خوش بى * اوى آنان مه ول بامه و هاران « 1 »
گويند روزى خواجه هارون فرزند صاحبديوان به خانهء همام رفت و همام اين غزل را در آن روز در تهنيت مقدم آن مهمان گرامى ساخت :
خانه امروز بهشت است كه رضوان اينجاست * وقت پروردن جان است كه جانان اينجاست
نيست ما را سر بستان و رياحين امروز * نرگس مست و گل و سرو خرامان اينجاست
شكر از مصر به تبريز مياريد دگر « 2 » ؟ * كان شكر را چه محل اين شكرستان اينجاست
هامش
( 1 ) - رك : « چهره آذرابادگان در آيينهء تاريخ ايران » ص 276 - 283 - نشريهء دانشكده ادبيات و علوم انسانى تبريز شماره 116 زمستان 1354 .
( 2 ) - كمال خجندى اين مصراع را در ضمن قطعهيى چنين تضمين كرده استباز ترسيدم از اين نكته كه گويى چو همام * « شكر از مصر به تبريز مياريد دگر »