به مهر بىغمان دل خوش كند خود راى من دردا * كه قدر عاشقان تن به محنت داده نشناسد
* * *
مردم ز ذوق اينكه در اثناى گفتگو * صد قصهام به نيمسخن اختصار كرد
* * *
نمىدانم كه با من هجر كم فرصت چه مىگويد * چه مىفرمايدم ناكامى و حسرت چه مىگويد
* * *
به بزمت چند قرب مدعى خونم به جوش آرد * حيا گرداندم خاموش و غيرت در خروش آرد
* * *
كام دلى ز سعى تو حاصل نمىشود * فكرى نمىكنى تو كه باطل نمىشود
ايمن نيم ز حيلهء دشمن ، كه يكزمان * از اختلاط ما و تو غافل نمىشود
باز آ كه از من اين همه جرمى كه سر زده است * با يك تغافل تو مقابل نمىشود
* * *
نپرسد گرچه عالم را ، به اين شادم كه مىداند * حديث ما دلافگاران ملالانگيز مىباشد
* * *
من و فريب ، كه آن بىوفا همين دارد * تمام عمر تسلى مرا به اين دارد
همان دل است كه پروردهء محبت توست * روا مدار كه نوميديم چنين دارد
نكرده قتل وقوعى مرو ، كه آن مسكين * گمان رحم به خوى تو بيش از اين دارد
* * *
بى خود افتادهء ناز تو دگرگون خيزد * كز تماشاى تو مست افتد و مجنون خيزد
دم ديگر شود آزرده ز جان كندن من * به كه يار از سر بالين من اكنون خيزد
گر رود جان نرود عشق ز تن ، ز آنكه هنوز * بوى ديوانگى از تربت مجنون خيزد