تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 716

مساهمون:

ص٧١٦
شاعرى درخور من نيست كه استاد خرد * اولين پايه مرا حكمت لقمان آورد ليك چون پير فلك همسر صبيانم كرد * ناگزير است مرا بازى صبيان آورد نيّرا رشتهء نظم سخن از دست برفت * نتوان در غزل اين قصه به پايان آورد مرد ، حال دل خود پيش عجايز نبرد * بايد اين شكوه به نزد شه مردان آورد على آن علت اولى كه جهان نقش نبست * تا نه او سر به دراز پردهء امكان آورد داورا دادگرا جانم از اين غم برهان * كه مرا جان به لب اين كلبهء احزان آورد
باز گويد :
همتى كز پا نشستم يا على * مانده‌ام برگير دستم يا على تا به ديدار تو چشمم باز شد * از جهان دل بر تو بستم يا على مردم ار مست مى خمخانه‌اند * من ز ميناى تو مستم يا على من ندانم چيستم يا كيستم * از تو هستم هرچه هستم يا على خواجگى كن عهد خود مشكن ، من ار * عهد خود با تو شكستم يا على پايه از چرخ بلندم برتر است * بر درت تا خاك پستم يا على از گياه خاك بستان توأم * گر تبرزد ور كبستم يا على بر عطاى تست چشمم كز خطا * تير فرصت شد ز شستم يا على خلق اگر دل بر گدايان بسته‌اند * من گداى شه‌پرستم يا على اى عصاى رهروان دستى كه من * پاى خويش از تيشه خستم يا على
از ساقىنامه :
بيا ساقى اى محرم راز من * حريف كهن عهد دمساز من از آن آتشين بادهء لعل‌گون * كه از رشك سازد دل لعل خون