تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 715

مساهمون:

ص٧١٥
ديده را در نظر آئين بتان جلوه نداشت * ديد تا كفر سر زلف تو ايمان آورد حبذا دجلهء بغداد و لب آب فرات * خاك تبريز مرا تب به تن و جان آورد من به فرزانگى استاد حكيمان بودم * بر من اين آب‌وهوا فكر پريشان آورد آسمانم حسد آورد به گلزار بهشت * بر زمين آخرم از فتنهء شيطان آورد گوئيا ديد كه گنجى است مرا زير زبان * دهنم بست بر اين كلبهء ويران آورد يا چو دانست چو يوسف كه عزيز پدرم * حسدم كرد به‌سوى چه كنعان آورد گه به سيّارهء مصرم به غلامى بفروخت * گاهم از تهمت مكاره به زندان آورد يا نه نوحم كه كنم صبر به سگ‌بازى قوم * كاسمان بر سر من اشك به دامان آورد فلكا مادر ايام به صد قرن هنوز * نتواند چو منى طفل سخن‌دان آورد نه هرآن بقعه كه خورشيد فلك تافت بر او * كان از او بهر شهان لعل بدخشان آورد نه هرآن قطره كه در بطن صدف جاى گرفت * بحر بر دامن از آن ، لؤلؤ غلطان آورد نه هرآن دست كه چوبى به كف از نور گرفت * ساحران را ز عصا معجز ثعبان آورد جوهر نكته‌سرائى چه ز نثر و چه ز نظم * هركه آورد برم قطره به عمان آورد
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 715 | عزيز دولت آبادى