ديده را در نظر آئين بتان جلوه نداشت * ديد تا كفر سر زلف تو ايمان آورد
حبذا دجلهء بغداد و لب آب فرات * خاك تبريز مرا تب به تن و جان آورد
من به فرزانگى استاد حكيمان بودم * بر من اين آبوهوا فكر پريشان آورد
آسمانم حسد آورد به گلزار بهشت * بر زمين آخرم از فتنهء شيطان آورد
گوئيا ديد كه گنجى است مرا زير زبان * دهنم بست بر اين كلبهء ويران آورد
يا چو دانست چو يوسف كه عزيز پدرم * حسدم كرد بهسوى چه كنعان آورد
گه به سيّارهء مصرم به غلامى بفروخت * گاهم از تهمت مكاره به زندان آورد
يا نه نوحم كه كنم صبر به سگبازى قوم * كاسمان بر سر من اشك به دامان آورد
فلكا مادر ايام به صد قرن هنوز * نتواند چو منى طفل سخندان آورد
نه هرآن بقعه كه خورشيد فلك تافت بر او * كان از او بهر شهان لعل بدخشان آورد
نه هرآن قطره كه در بطن صدف جاى گرفت * بحر بر دامن از آن ، لؤلؤ غلطان آورد
نه هرآن دست كه چوبى به كف از نور گرفت * ساحران را ز عصا معجز ثعبان آورد
جوهر نكتهسرائى چه ز نثر و چه ز نظم * هركه آورد برم قطره به عمان آورد
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 715
مساهمون: عزيز دولت آبادى
ص٧١٥