چون زد سر از سرادق جلباب نيلگون * صبح قيامتى نتوان گفتمش كه چون
صبحى ولى چو شام ستمديدگان سياه * روزى ولى چو روز دلافسردگان زبون
ترك فلك ز جيش شب ازبس بريد سر * لبريز شد ز خون شفق طشت آبگون
گفتى ز هم گسيخته آشوب رستخيز * شيرازهء صحيفهء اوراق كاف و نون
آسيمه سر نمود رخ از پردهء شفق * خور چون سر بريدهء يحيى ز طشت خون
ليلاى شب دريده گريبان بريده مو * بگرفت راه باديه زين خرگه نگون
افتاد شور و غلغله در طاق نه رواق * چون آفتاب دين ، قدم از خيمه زد برون
گردون به كف ز پرده نيلى علم گرفت * روح الامين ركاب شه جم خدم گرفت
* * *
شد آفتاب دين چو روان سوى رزمگاه * از دود آه پردگيان شد جهان سياه
در خون و خاك خفته همه ياوران قوم * وز خيل اشك و آه ز پى يك جهان سياه
سرگشته بانوان سراپردهء عفاف * زد حلقه گرد او همه چون هاله گرد ماه
آن سر زنان به ناله ، كه شد حال ما زبون * وين موكنان به گريه ، كه شد روز ما تباه
پس با دل شكسته جگر گوشهء بتول * از دل كشيد ناله و افغان كه يا اخاه
لختى عنان بدار كه گردم به دور تو * وز پات ز اب ديده نشانم غبار راه
من يكتن غريبم و دشتى پر از هراس * وين پرشكستگان ستمديده بىپناه
گفتم تو درد من ، به نگاهى دوا كنى * رفتى و ماند در دلم آن حسرت نگاه
چون شاه تشنه داد تسلى بر اهل بيت * برتافت سوى لشكر عدوان سر كميت
زبان حال جناب سكينه با ذو الجناح
نيك پى اسب چرا بىرخ شاه آمدهاى * پيل بودى تو چرا مات ز راه آمدهاى ؟
برگ برگشته و تن خسته و بگسسته لگام * هوش خود باخته با حال تباه آمدهاى
اى فرس قافله سالار تو كشتند مگر * كه تو با قافلهء آتش و آه آمدهاى