تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 712

مساهمون:

ص٧١٢
چون زد سر از سرادق جلباب نيلگون * صبح قيامتى نتوان گفتمش كه چون صبحى ولى چو شام ستمديدگان سياه * روزى ولى چو روز دل‌افسردگان زبون ترك فلك ز جيش شب ازبس بريد سر * لبريز شد ز خون شفق طشت آبگون گفتى ز هم گسيخته آشوب رستخيز * شيرازهء صحيفهء اوراق كاف و نون آسيمه سر نمود رخ از پردهء شفق * خور چون سر بريدهء يحيى ز طشت خون ليلاى شب دريده گريبان بريده مو * بگرفت راه باديه زين خرگه نگون افتاد شور و غلغله در طاق نه رواق * چون آفتاب دين ، قدم از خيمه زد برون گردون به كف ز پرده نيلى علم گرفت * روح الامين ركاب شه جم خدم گرفت
* * *
شد آفتاب دين چو روان سوى رزمگاه * از دود آه پردگيان شد جهان سياه در خون و خاك خفته همه ياوران قوم * وز خيل اشك و آه ز پى يك جهان سياه سرگشته بانوان سراپردهء عفاف * زد حلقه گرد او همه چون هاله گرد ماه آن سر زنان به ناله ، كه شد حال ما زبون * وين موكنان به گريه ، كه شد روز ما تباه پس با دل شكسته جگر گوشهء بتول * از دل كشيد ناله و افغان كه يا اخاه لختى عنان بدار كه گردم به دور تو * وز پات ز اب ديده نشانم غبار راه من يك‌تن غريبم و دشتى پر از هراس * وين پرشكستگان ستمديده بىپناه گفتم تو درد من ، به نگاهى دوا كنى * رفتى و ماند در دلم آن حسرت نگاه چون شاه تشنه داد تسلى بر اهل بيت * برتافت سوى لشكر عدوان سر كميت

زبان حال جناب سكينه با ذو الجناح

نيك پى اسب چرا بىرخ شاه آمده‌اى * پيل بودى تو چرا مات ز راه آمده‌اى ؟ برگ برگشته و تن خسته و بگسسته لگام * هوش خود باخته با حال تباه آمده‌اى اى فرس قافله سالار تو كشتند مگر * كه تو با قافلهء آتش و آه آمده‌اى