احترام او بهجاى آوردند و ادبدوستان ، غزلهايش را در سفاين خود ثبت نمودند . مرحوم تربيت قول مؤلف خلاصة الاشعار را چنين نقل كرده است :
موقعى كه سلطان السادات امير تقى الدّين محمد نبيرهء امير جمال الدّين محمد صدرا از اردوى معلى تشريف فرماى شهر كاشان مىشدند ، مولانا نثارى و قاضى احمد غفارى ( در گذشتهء چهاردهم ربيع الاول 975 ) نيز از همراهان وى بودهاند ، بعد از ورود به كاشان ميانهء او و محتشم ( متوفى 996 ) در مجلسى اسباب رنجش فراهم آمد مشار اليه مولانا محتشم را هجويه ساخت و از طرف شعر فهمان مورد ملامت واقع شد .
نهايت مولانا نثارى در شاعرى شيوهء خاصى داشته و به قول صادقى كتابدار در تتبع ديوان بابا فغانى و امير شاهى ديوانى به اتمام رسانيده است .
بنوشتهء امين احمد رازى در وقتى كه « قاضى محمد مسافرى » در تبريز رايت وزارت برافراشت مولانا قصيدهيى در مدحت وى گفت چون صله نيافت لاجرم در صدد هجو برآمد و ترجيعى بگفت كه اين بيت از آن جمله است :
هست ديوان خانه و خلوتگه خاتون تو * آن يكى دار المظالم اين يكى دار اللطف
و پس از آن قطع نظر از مولد و منشا نمود و به جانب عراق رفت و با اكابر آن ديار مختلط و مربوط مىبود تا كاتب قضا به گزلك فنا حرف وجودش از صفحهء بقا حك نمود .
صاحب لطائف الخيال هم او را شاعرى با لفظ درربار و نكتهسنجى با لطايف گوهر نثار معرفى كرده است .
تذكرهنويسان به علت اشتراك تخلص نثارى تبريزى و تونى و بخارى اشعار يكى را به نام ديگرى ضبط كردهاند . چنانكه غزلى به مطلع :
به سينه از تو خدنگ شكارييى دارم * ترحمى كه عجب زخم كارييى دارم
را امين احمد رازى در هفت اقليم به نام نثارى تبريزى و محمد عارف بقايى در مجمع الفضلا به نام نثارى بخارى ، و نثارى تونى آورده است .
نمونهيى از اشعار اوست :
خون مىچكد به دور تو از ساغر بلا * روح اجل درآمده در پيكر بلا
دل را بلا ز خوى تو چون ياد مىدهد * گردم هزار بار به گرد سر بلا
افسرده آن بلا كه به او عشق يار نيست * از عشق پرشراره بود مجمر بلا