روزگارى كه « مقيمى » به فراغت گذراند * آه اگر طالع برگشته قضا ننمايد
رستخيزى است ز هجران تو در ملك دلم * كه اجل گم بود آنجا و بلا ننمايد
* * *
ناخوانده آمده است « مقيمى » به بزم تو * طعنش مزن كه بس بود او را خجالتش
* * *
دزديده چون بهسوى تو خواهم نظر كنم * از اضطراب مجلسيان را خبر كنم
* * *
بر سر راه تو مىآيم به صد حسرت ولى * چون تو پيدا مىشوى از دور ، پنهان مىشوم
* * *
نهان شود ز خجالت چو بيندم قاصد * ز بسكه گفته دروغ از زبان يار به من
* * *
عالمى زهر توان خورد به تنهايى ليك * نتوان با مگسى دست به شكر بردن
* * *
چه دادهيى به دلم اين چه عزتست به من * محبت چو تويى را چه نسبتست به من
تمام عمر چو از حسرتم بخواهى كشت * بدين دوروزه مدارا چه منتست به من
( هفت اقليم ، ص 236 - 237 - مجمع الخواص ، ص 112 - مآثر رحيمى ، ج 3 ، ص 1581 - 1586 - آتشكدهء آذر ، ص 25 - رياض الجنة ، ص 927 - نتايج الافكار ، ص 630 - 631 - قاموس الاعلام ، ج 6 ، ص 4366 - دانشمندان آذربايجان ، ص 114 - 115 )
ملهمى تبريزى
از سخنوران روزگار شاهعباس اول ( 996 - 1038 ) است . در خدمت پير بداق خان حاكم تبريز بوده و كمال محرميت با او داشته است ، به سبب وسعت مشرب در ملاحظهء صاحب حسن خود را ضبط نمىكرد . چون خان از صحبت او محظوظ بود طاقيهيى از چرم براى او دوخته هنگام صحبت بر سر او مىكشيدند . ملهمى از اين حركت به تنگ آمد و از تبريز گريخت و نزد امام قلى خان والى فارس رفت و به وساطت ميرزا ابو الحسن خان به خدمت او تقرب حاصل كرد و بعد از مدتى فوت شد ملا مقيم « جعفرى شيرازى » ماده تاريخ فوت او را