تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 666

مساهمون:

ص٦٦٦
مغنّى بكش ساغرى شور كن * خط جام را تار طنبور كن چو مى جوش ده ، صاف كن ناله را * جوان كن به مى پير صدساله را دمى ناله و گريه آلوده كن * دلم را كباب نمك‌سوده كن بيا ساقى اى مايهء زندگى * كه دايم بود با تو پايندگى بسى شد كه در هندم افتاده پير * نه در هند ، دربند نفسم اسير از آن اين‌چنين بينوا مانده‌ام * كه از كعبهء جان جدا مانده‌ام به دوزخ درم ، دور از آن آستان * امان ، الامان ، يا رسول ، الامان خدا را به‌سوى خودت ره نماى * به من اين ره دور ، كوته نماى كجا خاك من ره به كويت برد * مگر دل طپيدن به سويت برد به اين روز مگذار و دستم بگير * مهل اين‌چنين ، هرچه هستم بگير به‌سوى خودت بال‌وپر ده مرا * به نعتت زبان دگر ده مرا تو خود گو چه گويم به مدحتگرى * كه هرچند گويم ، از آن برترى به هند از جنابت جدا مانده‌ام * ببين از كجا تا كجا مانده‌ام برآنم كه تن سوى بطحا كشم * در آن خاك ، چون نقش پا واكشم اگر آن‌سوى عرش و الا شوم * كنم سعى تا خاك بطحا شوم ز بس بىقرارم ، قرارم نماند * دگر طاقت انتظارم نماند ز دورم به‌سوى خود آواز كن * به رويم در بسته را باز كن ز هند جگر خوار و لعنت قرين * به‌سوى تو يا خاتم المرسلين چو خواهم كنم عرض احوال خويش * نويسم پريشانى حال خويش : چنان ناله ريزد چونى خامه‌ام * كه لبريز افغان شود نامه‌ام شهى را كه گردون كشد باج او * خرد كى برد پى به معراج او كه گويد ، چو او رفت ، كس را نديد ؟ * كسى را كه ناديدنى بود ، ديد ؟ چو يك گام برداشت ، طى شد رهش * رفيقش خدا شد ، خدا همرهش ز خود رفتنش خود به پاى خودست * اگر رفته گويى بجاى خودست به راهى كه حق خضر وى مىشود * دو منزل به يك گام ، طى مىشود به جايى قدم زد ، كه جايى نبود * به هم‌خانگى جز خدايى نبود