مغنّى بكش ساغرى شور كن * خط جام را تار طنبور كن
چو مى جوش ده ، صاف كن ناله را * جوان كن به مى پير صدساله را
دمى ناله و گريه آلوده كن * دلم را كباب نمكسوده كن
بيا ساقى اى مايهء زندگى * كه دايم بود با تو پايندگى
بسى شد كه در هندم افتاده پير * نه در هند ، دربند نفسم اسير
از آن اينچنين بينوا ماندهام * كه از كعبهء جان جدا ماندهام
به دوزخ درم ، دور از آن آستان * امان ، الامان ، يا رسول ، الامان
خدا را بهسوى خودت ره نماى * به من اين ره دور ، كوته نماى
كجا خاك من ره به كويت برد * مگر دل طپيدن به سويت برد
به اين روز مگذار و دستم بگير * مهل اينچنين ، هرچه هستم بگير
بهسوى خودت بالوپر ده مرا * به نعتت زبان دگر ده مرا
تو خود گو چه گويم به مدحتگرى * كه هرچند گويم ، از آن برترى
به هند از جنابت جدا ماندهام * ببين از كجا تا كجا ماندهام
برآنم كه تن سوى بطحا كشم * در آن خاك ، چون نقش پا واكشم
اگر آنسوى عرش و الا شوم * كنم سعى تا خاك بطحا شوم
ز بس بىقرارم ، قرارم نماند * دگر طاقت انتظارم نماند
ز دورم بهسوى خود آواز كن * به رويم در بسته را باز كن
ز هند جگر خوار و لعنت قرين * بهسوى تو يا خاتم المرسلين
چو خواهم كنم عرض احوال خويش * نويسم پريشانى حال خويش :
چنان ناله ريزد چونى خامهام * كه لبريز افغان شود نامهام
شهى را كه گردون كشد باج او * خرد كى برد پى به معراج او
كه گويد ، چو او رفت ، كس را نديد ؟ * كسى را كه ناديدنى بود ، ديد ؟
چو يك گام برداشت ، طى شد رهش * رفيقش خدا شد ، خدا همرهش
ز خود رفتنش خود به پاى خودست * اگر رفته گويى بجاى خودست
به راهى كه حق خضر وى مىشود * دو منزل به يك گام ، طى مىشود
به جايى قدم زد ، كه جايى نبود * به همخانگى جز خدايى نبود
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 666
مساهمون: عزيز دولت آبادى
ص٦٦٦