تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 664

مساهمون:

ص٦٦٤
زمين سخن آسمان منست * سخن زهره و فرقدان منست چنين گر بود شعر و انشاى من * جهان تنگ باشد به كالاى من مرا سوى ميخانه بايد شدن * به همت چو پيمانه بايد شدن كه تا هركه آيد به كامى رسد * اگر خضر باشد به جامى رسد كسانى كه كام و زبان مىدهند * سخن مىستانند و جان مىدهند طلسمى است دل ، بسته در سينه‌ام * كه در وى نهانست گنجينه‌ام سخن‌هاى چندى كه ناگفته‌اند * در آن گنج چون اژدها خفته‌اند بيا ساقيا وقت تأخير نيست * خرابات ما كم ز كشمير نيست فغانم به لب صوت بلبل بس است * به سر نشئه‌ام دستهء گل بس است منم رند و ميخانه جان منست * خرابات ، دار الامان منست بود شيشه و جام و ساغر سپاه * خم باده شاه و رعيّت پناه چه شد از ميان گر فلاطون گمست * چو مى پادشه‌زاده‌اى در خمست بخور مى اگر مى همه خون بود * كه هر قطره مى صد فلاطون بود ندانم خراباتيان كيستند * ز نارند و نورند ، از چيستند همه وحشى چشم اين مردمند * فلاطون بيرون اين نه خمند همه پير عشق‌اند و عاشق مريد * مزلّف به پيرى ز موى سفيد ز روز ازل آشناى منند * همه همچو خم خاك پاى منند همه مى ستان و همه مىفروش * همه همچو مى پر ز جوش و خروش همه محو هم صيد و صيّاد هم * همه همچو هم گشته از ياد هم بيا ساقى اى يار ديرين من * مى تلخ من ، جان شيرين من بده باده از موج عمّان خم * بده آب لعل بدخشان خم بده راحت جسم و جان مرا * به مى سوده كن استخوان مرا مى كهنه ديرينه يار منست * خزان من و نوبهار منست همه شيشه و جام پيوسته‌اند * به پاى گل از مى حنا بسته‌اند گل از مستى بلبل انديشه داشت * هواى چمن در بغل شيشه داشت ز لعل بتان ، شيشه دل‌خسته بود * به بازو دعاى قدح بسته بود