زمين سخن آسمان منست * سخن زهره و فرقدان منست
چنين گر بود شعر و انشاى من * جهان تنگ باشد به كالاى من
مرا سوى ميخانه بايد شدن * به همت چو پيمانه بايد شدن
كه تا هركه آيد به كامى رسد * اگر خضر باشد به جامى رسد
كسانى كه كام و زبان مىدهند * سخن مىستانند و جان مىدهند
طلسمى است دل ، بسته در سينهام * كه در وى نهانست گنجينهام
سخنهاى چندى كه ناگفتهاند * در آن گنج چون اژدها خفتهاند
بيا ساقيا وقت تأخير نيست * خرابات ما كم ز كشمير نيست
فغانم به لب صوت بلبل بس است * به سر نشئهام دستهء گل بس است
منم رند و ميخانه جان منست * خرابات ، دار الامان منست
بود شيشه و جام و ساغر سپاه * خم باده شاه و رعيّت پناه
چه شد از ميان گر فلاطون گمست * چو مى پادشهزادهاى در خمست
بخور مى اگر مى همه خون بود * كه هر قطره مى صد فلاطون بود
ندانم خراباتيان كيستند * ز نارند و نورند ، از چيستند
همه وحشى چشم اين مردمند * فلاطون بيرون اين نه خمند
همه پير عشقاند و عاشق مريد * مزلّف به پيرى ز موى سفيد
ز روز ازل آشناى منند * همه همچو خم خاك پاى منند
همه مى ستان و همه مىفروش * همه همچو مى پر ز جوش و خروش
همه محو هم صيد و صيّاد هم * همه همچو هم گشته از ياد هم
بيا ساقى اى يار ديرين من * مى تلخ من ، جان شيرين من
بده باده از موج عمّان خم * بده آب لعل بدخشان خم
بده راحت جسم و جان مرا * به مى سوده كن استخوان مرا
مى كهنه ديرينه يار منست * خزان من و نوبهار منست
همه شيشه و جام پيوستهاند * به پاى گل از مى حنا بستهاند
گل از مستى بلبل انديشه داشت * هواى چمن در بغل شيشه داشت
ز لعل بتان ، شيشه دلخسته بود * به بازو دعاى قدح بسته بود
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 664
مساهمون: عزيز دولت آبادى
ص٦٦٤