نه موسى به رمز آنچه دانى شنيد * بهطور سخن لنترانى شنيد
سخن آنچنان گو كه از انفعال * نپيچد زبانت چو شاخ غزال
به گاه سخن نرم و آهسته باش * چو غنچه به صد لب زبانبسته باش
مكن از پى عيب پير و جوان * دو لب را كمان و خدنگى زبان
ميالا زبان را به حرف درشت * نسازد كسى از يك انگشت مشت
به بحر سخن چون صدف گوش باش * چو كشتى جهانگرد و خاموش باش
خموشى بود محرم هر زبان * ز گفتن شود فاش راز نهان
مگو آنقدر كز تو لب تر شود * زبانت ز گفتار لاغر شود
مگو هرچه خواهى بسان جرس * زبان را مكن سنگ راه نفس
زبان را ز گفتار لاغر مساز * ز لب بهر مرغ سخن پر مساز
چو غواص درهاى ناسفته گير * سخنهاى ناگفته را گفته گير
منه سر چو من در قفاى سخن * تو دانى و ديگر خداى سخن
مگو آن قدرها كه گويند بس * سخن را مسوزان بسان نفس
به عمرى جوانى كهن مىشود * نفس در خموشى سخن مىشود
ز هر پوششى عيبپوشى به است * ز هر چيز گويى خموشى به است
سخن گر همه گنج سيم و زر است * نگفتن ز گفتن بسى بهتر است
مر ازين سخن با كسى جنگ نيست * نى از نالهء خويش دلتنگ نيست
چو شد وقت گفتار ، خامش مباش * سخنآفرين شو ، سخن كش مباش
چنان نرم و آهسته رو راه را * كه چون كوه بينى برو چاه را
بيا ساقى آن طرفه آبم بده * ز مى توبه دارم شرابم بده
بده مى كه چون نشئه در مى گمم * بجاى فلاطون اين نه خمم
به مى زنگ بزداى از آيينهام * نفس را سخن ساز در سينهام
بده نيمجوشى كلام مرا * به مى پخته كن مغز خام مرا
سخن را مكن آشنا جز به من * مرا كن چنان آشنا با سخن
كه بينند چون عكس آيينهام * سخنهاى ناگفته از سينهام
كليمم سيهمست بزم حضور * كلامم تجلى ، دلم كوه طور
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 663
مساهمون: عزيز دولت آبادى
ص٦٦٣