تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 663

مساهمون:

ص٦٦٣
نه موسى به رمز آنچه دانى شنيد * به‌طور سخن لن‌ترانى شنيد سخن آن‌چنان گو كه از انفعال * نپيچد زبانت چو شاخ غزال به گاه سخن نرم و آهسته باش * چو غنچه به صد لب زبان‌بسته باش مكن از پى عيب پير و جوان * دو لب را كمان و خدنگى زبان ميالا زبان را به حرف درشت * نسازد كسى از يك انگشت مشت به بحر سخن چون صدف گوش باش * چو كشتى جهانگرد و خاموش باش خموشى بود محرم هر زبان * ز گفتن شود فاش راز نهان مگو آن‌قدر كز تو لب تر شود * زبانت ز گفتار لاغر شود مگو هرچه خواهى بسان جرس * زبان را مكن سنگ راه نفس زبان را ز گفتار لاغر مساز * ز لب بهر مرغ سخن پر مساز چو غواص درهاى ناسفته گير * سخن‌هاى ناگفته را گفته گير منه سر چو من در قفاى سخن * تو دانى و ديگر خداى سخن مگو آن قدرها كه گويند بس * سخن را مسوزان بسان نفس به عمرى جوانى كهن مىشود * نفس در خموشى سخن مىشود ز هر پوششى عيب‌پوشى به است * ز هر چيز گويى خموشى به است سخن گر همه گنج سيم و زر است * نگفتن ز گفتن بسى بهتر است مر ازين سخن با كسى جنگ نيست * نى از نالهء خويش دلتنگ نيست چو شد وقت گفتار ، خامش مباش * سخن‌آفرين شو ، سخن كش مباش چنان نرم و آهسته رو راه را * كه چون كوه بينى برو چاه را بيا ساقى آن طرفه آبم بده * ز مى توبه دارم شرابم بده بده مى كه چون نشئه در مى گمم * بجاى فلاطون اين نه خمم به مى زنگ بزداى از آيينه‌ام * نفس را سخن ساز در سينه‌ام بده نيم‌جوشى كلام مرا * به مى پخته كن مغز خام مرا سخن را مكن آشنا جز به من * مرا كن چنان آشنا با سخن كه بينند چون عكس آيينه‌ام * سخن‌هاى ناگفته از سينه‌ام كليمم سيه‌مست بزم حضور * كلامم تجلى ، دلم كوه طور