تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 662

مساهمون:

ص٦٦٢
شبى كه پيشكشت تحفهء نظاره كشيم * چو ديده سربه‌گريبان پاره‌پاره كشيم
* * *
خوب شد در آتشم پروانه‌اى را پر نسوخت * چون چراغ لاله در فانوس صحرا سوختم
* * *
ز كوى او برد ترسم پريشانى غبارم را * به رنگ سايه خود را بر در و ديوار مىبندم
از مثنوى اوست :
امروز ز صد صحيفهء خاك * تا خطهء دلنشين افلاك هستند دو شهر ، مهر و مه‌خيز * شهر رمضان و شهر تبريز خورشيد چو من وطن ندارد * كس در سخنم سخن ندارد آن روز كه جان ، نصيب تن شد * روزىّ زبان من سخن شد
از مثنوى ديگر او :
در زمين خلق ، از كم و بسيار * همچو خاراند بر سر ديوار نه از آن خارها كز آب و گل‌اند * همه خاراند ، ليك خار دل‌اند

ساقىنامهء معلوم تبريزى

ثنا چون كنم ايزد پاك را * به خالق چه نسبت كف خاك را به كنهش كجا عقل پى مىبرد * مگس آن‌سوى عرش كى مىپرد چه گويم ز بىچون و بىچنديش * كه باشد سزاى خداونديش كسى وصف حق را چه داند كند * كه هم وصف خود ، خود تواند كند كيم من ، به كام دل افتاده‌اى * به تحصيل بىحاصل افتاده‌اى به ميخانه تحويل شد سال من * چو مينا بلندست اقبال من به من مىرسد پادشاهى كنم * در اقليم دل دادخواهى كنم كنم پنجه را چتر اسكندرى * به ناخن زنم سكّه سنجرى چرا از غم شادى افسرده‌ايم * به كس لذت عمر نسپرده‌ايم بيا تا دمى كامرانى كنيم * قناعت به اين زندگانى كنيم ز جور زمان گر ز من بشنوى * سخن آن‌چنان كن كه خود نشنوى ( كذا )
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 662 | عزيز دولت آبادى