شبى كه پيشكشت تحفهء نظاره كشيم * چو ديده سربهگريبان پارهپاره كشيم
* * *
خوب شد در آتشم پروانهاى را پر نسوخت * چون چراغ لاله در فانوس صحرا سوختم
* * *
ز كوى او برد ترسم پريشانى غبارم را * به رنگ سايه خود را بر در و ديوار مىبندم
از مثنوى اوست :
امروز ز صد صحيفهء خاك * تا خطهء دلنشين افلاك
هستند دو شهر ، مهر و مهخيز * شهر رمضان و شهر تبريز
خورشيد چو من وطن ندارد * كس در سخنم سخن ندارد
آن روز كه جان ، نصيب تن شد * روزىّ زبان من سخن شد
از مثنوى ديگر او :
در زمين خلق ، از كم و بسيار * همچو خاراند بر سر ديوار
نه از آن خارها كز آب و گلاند * همه خاراند ، ليك خار دلاند
ساقىنامهء معلوم تبريزى
ثنا چون كنم ايزد پاك را * به خالق چه نسبت كف خاك را
به كنهش كجا عقل پى مىبرد * مگس آنسوى عرش كى مىپرد
چه گويم ز بىچون و بىچنديش * كه باشد سزاى خداونديش
كسى وصف حق را چه داند كند * كه هم وصف خود ، خود تواند كند
كيم من ، به كام دل افتادهاى * به تحصيل بىحاصل افتادهاى
به ميخانه تحويل شد سال من * چو مينا بلندست اقبال من
به من مىرسد پادشاهى كنم * در اقليم دل دادخواهى كنم
كنم پنجه را چتر اسكندرى * به ناخن زنم سكّه سنجرى
چرا از غم شادى افسردهايم * به كس لذت عمر نسپردهايم
بيا تا دمى كامرانى كنيم * قناعت به اين زندگانى كنيم
ز جور زمان گر ز من بشنوى * سخن آنچنان كن كه خود نشنوى ( كذا )