تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 646

مساهمون:

ص٦٤٦
چهار رنگ : سياه ، شنگرف ، زنگار ، لاجورد و به خط نسخ تعليق زيباى خود شاعر نوشته شده است فصل و بابى ندارد و بيشتر قصايد مصنوع و مرصع و موشح و در مدح سلاطين و امرا و مادهء تاريخ بناها و جلوس شاهان است . چنين شروع مىشود : هو - تاريخ بناى قلعهء تبريز من كلام مسيح . . . ( 1139 ) و با قصيدهء 62 بيتى در مدح ابراهيم پاشا و عبارت : ( تمت التاريخ على يد ناظمها المسيح الطبيب التبريزى 1139 ) پايان مىپذيرد . در پشت جلد اين ماده تاريخها را نوشته است : ماده تاريخ حركت افاغنه به سمت اصفهان : افغان - 1132 ماده تاريخ تسخير اصفهان : با افغان - 1135 ماده تاريخ قتل على پاشا ملايان تبريز و نواحى را از كلام مسيح : قتل خطا - 1140 و در قصيده‌يى تحت عنوان : ( تاريخ مسخر نمودن شاه‌طهماسب دوم دارالسلطنهء اصفهان را و وقوع جلوس و تخت موروثى ) گويد :

[ اشعار او ]

جهان عدل و داد آن مظهر الطاف سلطانى * به صورت خسرو خاور ، به معنى ظل يزدانى چو شد در اصفهان از سرمهء ظل همايونش * دگرباره منور چشم تاج و تخت سلطانى چنين آمد به كف از بهر فكرت گوهر تاريخ * ( بود فيروز دايم صدر اورنگ سليمانى )
- 1142 چند بيت از قصيده‌يى است كه در مدح ابراهيم پاشا گفته :
زدوده مدح تو از خاطر « مسيح » هموم * سعيد بخت جلالت بسى چو بخت هما نظر ز عدل تو دارى هميشه با مظلوم * تويى گشاده جهان را به همت و الا جهانيان سر تعظيم سوى تو آرند * به قهر و لطف تويى طاق اى ملك‌سيما
از غزليات اوست :
شعلهء آه بود رشتهء اميد مرا * اطلس برق بود جامهء تجريد مرا بس‌كه حيران تماشاى توام در همه عمر * چشم برهم زدنى نيست چو خورشيد مرا دست رد چون نفشاند رگ نبضم به طبيب * چشم بيمار تو شد صحت جاويد مرا عضو عضوم ز بس آميخت به ياد رخ او * شعله خيزد فكند سايه اگر بيد مرا با سخن‌سنج چه حاجت به شهود است « مسيح » * از پس پردهء انديشه توان ديد مرا
* * *
كدام برق نگاهى گذشت از بر دل * كه گشته شعلهء جوّاله حلقهء در دل