چهار رنگ : سياه ، شنگرف ، زنگار ، لاجورد و به خط نسخ تعليق زيباى خود شاعر نوشته شده است فصل و بابى ندارد و بيشتر قصايد مصنوع و مرصع و موشح و در مدح سلاطين و امرا و مادهء تاريخ بناها و جلوس شاهان است . چنين شروع مىشود : هو - تاريخ بناى قلعهء تبريز من كلام مسيح . . . ( 1139 ) و با قصيدهء 62 بيتى در مدح ابراهيم پاشا و عبارت :
( تمت التاريخ على يد ناظمها المسيح الطبيب التبريزى 1139 ) پايان مىپذيرد .
در پشت جلد اين ماده تاريخها را نوشته است :
ماده تاريخ حركت افاغنه به سمت اصفهان : افغان - 1132
ماده تاريخ تسخير اصفهان : با افغان - 1135
ماده تاريخ قتل على پاشا ملايان تبريز و نواحى را از كلام مسيح : قتل خطا - 1140
و در قصيدهيى تحت عنوان : ( تاريخ مسخر نمودن شاهطهماسب دوم دارالسلطنهء اصفهان را و وقوع جلوس و تخت موروثى ) گويد :
[ اشعار او ]
جهان عدل و داد آن مظهر الطاف سلطانى * به صورت خسرو خاور ، به معنى ظل يزدانى
چو شد در اصفهان از سرمهء ظل همايونش * دگرباره منور چشم تاج و تخت سلطانى
چنين آمد به كف از بهر فكرت گوهر تاريخ * ( بود فيروز دايم صدر اورنگ سليمانى )
- 1142
چند بيت از قصيدهيى است كه در مدح ابراهيم پاشا گفته :
زدوده مدح تو از خاطر « مسيح » هموم * سعيد بخت جلالت بسى چو بخت هما
نظر ز عدل تو دارى هميشه با مظلوم * تويى گشاده جهان را به همت و الا
جهانيان سر تعظيم سوى تو آرند * به قهر و لطف تويى طاق اى ملكسيما
از غزليات اوست :
شعلهء آه بود رشتهء اميد مرا * اطلس برق بود جامهء تجريد مرا
بسكه حيران تماشاى توام در همه عمر * چشم برهم زدنى نيست چو خورشيد مرا
دست رد چون نفشاند رگ نبضم به طبيب * چشم بيمار تو شد صحت جاويد مرا
عضو عضوم ز بس آميخت به ياد رخ او * شعله خيزد فكند سايه اگر بيد مرا
با سخنسنج چه حاجت به شهود است « مسيح » * از پس پردهء انديشه توان ديد مرا
* * *
كدام برق نگاهى گذشت از بر دل * كه گشته شعلهء جوّاله حلقهء در دل