وداع بهارى
خون مىرود ز ديده ، كه ناشاد مىروم * گوئى كه گرد بادم و بر باد مىروم
اى ارك سربلند ز دامان دل مگير * اشكم عنان گشوده و ناشاد مىروم
از شهر شهريار ادب مىروم وليك * چون كودكى ز دكّهء قناد مىروم
موج زمان و سيل قضا مىبرد چو كاه * روشن دو چشم من كه چه آزاد مىروم
آن صيد وحشيم كه هراسان بپاى خويش * سر در كمند از پى صيّاد مىروم
اطلال دل بكوى خرابات باقى است * هرچند سوى خطهء آباد مىروم
روز وداع بلبل و گلزار در دى است * من در بهار و نيمهء خرداد مىروم
ياران بس عزيز بگوئيد با دلم * كز شهر مىروم ، نه كه از ياد مىروم
( مجلهء آينده ، سال پانزدهم ، ص 148 - 149 ؛ سال هيجدهم ، ص 569 - ارمغان انجمن ادبى تبريز ، ص 82 - 84 ) - يادداشتهاى شخصى
مرتضى تبريزى
ميرزا احمد ملقب به مرتضى « برادر بزرگ ابو القاسم آذر تبريزى از سخنوران سدهء چهاردهم است » وى موقع انتقال و عزيمت مظفر الدّين شاه به تهران كه مستلزم هزينه بيشترى بود مبلغ مهمى بوى قرض داد . شاه هم در مقابل اين حسن خدمت به موجب