كه هست جود تو پيش از نكاح او صد بار * هزار مهرالمثلش به من رسانيده
به هيچ پوشش تشريفم اين مقابل نيست * كه نيست نيك و بدش بر تو هيچ پوشيده
كه داندش چو تو ز ابناى دهر قيمت عدل * كه نه فروختهاند اين متاع و نخريده
به آستان تو پيوستنش مبارك باد * پى حوادث از روزگار ببريده
اين مترجم و سخنور زبردست از ربيب الدّين وزير به مناسبت تأسيس كتابخانهء مسجد جامع تبريز نيز تجليل نموده و در صفحهء 297 مرزباننامه چنين نوشته است :
« جوامع انديشهء مباركش بر جامع تبريز مقصور آمد تا دار الكتبى در او وضع فرمود . . . »
( مرزباننامه ، تصحيح علامه قزوينى ص يد ، 302 - 303 - از سعدى تا جامى ، ص 378 )
سلامى اردبيلى
از شاعران سدهء دهم و از نزديكان صدر الدّين خان فرزند معصوم بيگ بوده است .
صاحب مجمع الخواص مىنويسد : « از قضا روزى با عدهيى از شعرا به خصوص با مولانا حزينى گيلانى . . . صحبت شاعرانه مىكرديم ، در اين اثنا مولانا سلامى داخل شد و شروع كرد به فتح باب كردن براى دخل شعر .
حزينى از روى تعجب پرسيد : شما شاعريد ؟ اسمتان چيست ؟ گفت آرى بيتهاى مشهور دارم . حزينى گفت جسارت مىكنم پس فلاكتتان كو ؟ ياران در شگفت شدند ولى به مولاناى مذكور فرقى نكرد و چون خجالت نمىكشيد شروع كرد به شعر خواندن . قضا را قصيدهء برديهيى گفته بود ، باز مولانا حزينى گفت : شعر خنك هم مىگوييد . . . از اوست :
هجران بدان رسيد كه هرچند مىدهم * دل را به وصل مژده تسلى نمىشود
رفيقى داشت كه با نداشتن طبع شعر كلامى تخلص مىكرد حريفان اين بيت را دربارهء آن دو خوب گفته بودند :