تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 35

مساهمون:

ص٣٥
ميان خاك سيه زرّ سرخ آمده بار * ز ابر رحمت تو هركجا كه باريده هر آرزو كه بدان گشته كام جانها خوش * كف كريم تو پيش از سؤال بخشيده هنر به عهد تو زان پس كه ديده قحط كرم * ميان روضهء ناز و نعيم غلتيده تويى و طبع تو كز غايت روانى او * بر آتش حسد آب حيات جوشيده ز دست‌بوس تو تمكين نديده منشى چرخ * كه گاه خطّ و گهى خامهء تو بوسيده به ذوق عقل توان يافت شوربختى آن * كه او مشارع جاه تو خواست شوريده وفاق راى تو گر نسپرد رواست كه هست * هميشه دامن ظلمت ز نور درچيده بزرگوارا اين بكر را كه آوردم * برون ز پردهء فكرش تمام باليده به زير دامن اقبال بنده‌پرور تو * به محض خون دل خويش پرورانيده ز بهر زيور او تا زمانه عقد كند * به جاى آب من از ديده خون چكانيده جهان به جاى دِرَم بىدريغ بر سر او * نثار كرده كواكب سپهر برچيده نگه به زلف و رخش كن كه روشن است امروز * زمانه را به سواد و بياض او ديده طمع نمىكنم اندر گرانى كاوينش * عروس اگرچه جميل است و شوى ناديده