قصيده :
خوش است گشت چمن بانگار ، فصل بهار * كه گشت روى زمين چون بهشت ديگر بار
بهسوى باغ گذر كن نظر به سرو افكن * كه ياد مىدهد از قدّ يارِ گلرخسار
چو بلبل از برِ گل يكزمان مشو غافل * چو سرو از طرف جوى پاى باز مدار
چرا كه عمر چو باد بهار مىگذرد * غنيمت است دمى صحبت گل و گلزار
سپيدهدم گذرى كن بهسوى باغ و ببين * كه روحبخش بود چون نسيم باد بهار
گل است خسرو خوبان و بلبلش شاعر * زهى طراوت حسن و لطافت گفتار
به گرد عارض گل قطرهقطرهء باران * چو گلرخان كه ببندند لؤلوئى شهوار
دگر به باغ ز خجلت شكوفه سر نزند * اگر زند مه من گل به گوشهء دستار
زبان گشاد به گل بلبل اين سخن مىگفت * بيا كه عهد چمن تازه كرد باد بهار
دميد سبزهء تر در چمن چو خطّ بتان * به تازگيست چمن را طراوت از رخ يار
جهان بدين صفت اما چه سود ، چون خاطر * به مردمى نبود فارغ از غم و آزار
دمى فراغت خاطر نبوده است مرا * هميشه با غم و درد است خاطرم افگار