چه فرهادها مرده در كوهها * چه حلّاجها رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر يار * مگر تودههايى ز پندارها
دلى ، رادمردان و وارستگان * نبازند هرگز به مردارها
مهين مهرورزان كه آزادهاند * بريزند از دام جان تارها
به خون خود آغشته و رفتهاند * چه گلهاى رنگين به جوبارها
بهاران كه شاباش ريزد سپهر * به دامان گلشن ز رگبارها
كشد رخت سبزه به هامون و دشت * زند بارگه گل به گلزارها
نگارش دهد گلبن جويبار * در آيينهى آب رخسارها
رود شاخ گل در بر نيلفر * برقصد به صد ناز گلنارها
درد پردهى غنچه را باد سام * « هزار » آورد نغز گفتارها
به آواى ناى و به آهنگ چنگ * خروشد ز سرو و سمن تارها
به ياد خم ابروى گلرخان * بكش جام در بزم مىخوارها
گره را ز راز جهان باز كن * كه آسان كند باده اسرارها
جز افسون و افسانه نبود جهان * كه بستند چشم خشايارها
به اندوه آينده خود را مباز * كه آينده خوابست چون پارها
فريب جهان را مخور زينهار * كه در پاى اين گل بود خارها
پياپى بكش جام و سرگرم باش * بهل گر بگيرند پيكارها
* * *
مهر خوبان دل و دين از همه بىپروا برد * رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد
تو مپندار كه مجنون سرخود مجنون گشت * از سمك تا به سهايش كشش ليلا برد
من به سرچشمهى خورشيد نه خود بردم راه * ذرهيى بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خس بىسروپايم كه به سيل افتادم * او كه مىرفت مرا هم به دل دريا برد