تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 522

مساهمون:

ص٥٢٢
چه فرهادها مرده در كوهها * چه حلّاج‌ها رفته بر دارها چه دارد جهان جز دل و مهر يار * مگر توده‌هايى ز پندارها دلى ، رادمردان و وارستگان * نبازند هرگز به مردارها مهين مهرورزان كه آزاده‌اند * بريزند از دام جان تارها به خون خود آغشته و رفته‌اند * چه گلهاى رنگين به جوبارها بهاران كه شاباش ريزد سپهر * به دامان گلشن ز رگبارها كشد رخت سبزه به هامون و دشت * زند بارگه گل به گلزارها نگارش دهد گلبن جويبار * در آيينه‌ى آب رخسارها رود شاخ گل در بر نيلفر * برقصد به صد ناز گلنارها درد پرده‌ى غنچه را باد سام * « هزار » آورد نغز گفتارها به آواى ناى و به آهنگ چنگ * خروشد ز سرو و سمن تارها به ياد خم ابروى گلرخان * بكش جام در بزم مىخوارها گره را ز راز جهان باز كن * كه آسان كند باده اسرارها جز افسون و افسانه نبود جهان * كه بستند چشم خشايارها به اندوه آينده خود را مباز * كه آينده خوابست چون پارها فريب جهان را مخور زينهار * كه در پاى اين گل بود خارها پياپى بكش جام و سرگرم باش * بهل گر بگيرند پيكارها
* * *
مهر خوبان دل و دين از همه بىپروا برد * رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد تو مپندار كه مجنون سرخود مجنون گشت * از سمك تا به سهايش كشش ليلا برد من به سرچشمه‌ى خورشيد نه خود بردم راه * ذره‌يى بودم و مهر تو مرا بالا برد من خس بىسروپايم كه به سيل افتادم * او كه مىرفت مرا هم به دل دريا برد