تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 435

مساهمون:

ص٤٣٥
ز كوه بىستون كندن چه مقصود است خسرو را * غرض اين كار او را مرگ فرهاد است پندارى به‌جز آزار من آن بىوفا كارى نمىداند * ز محبوبى همين اين شيوه‌اش ياد است پندارى « شكيبى » چند در بزم غم افغان مىكنى هر شب * سرود بزم عاشق آه و فرياد است پندارى
اما به غير از اين غزل شعر ديگر از او در اينجانب شهرت ندارد . و فقير تجسس بسيار نمود كه ديوان مشار اليه پيدا كند و پاره‌يى از اشعار وى در اين خلاصه ثبت نمايد تا غايت پيدا نشد و لهذا به اين غزل و چند بيت ديگر كه به ديوانى برابر است اختصار واقع شد . آزاد بلگرامى در خزانهء عامره مىنويسد : شكيبى تبريزى در عهد شاه‌طهماسب وارد قزوين شد اتفاقا در آن وقت صاحب‌طبعان اين مطلع امير حسن دهلوى را جواب مىگفتند :
اى شهد نوشين لبت پاك از همه آلودگى * بنشين كه تا بازايستد چشمم ز خون پالودگى
شكيبى اين جواب گفت :
گل‌گل شده پيراهنم از درد مىپالودگى * گلهاى رسوايى شكفت آخر از اين آلودگى
و خواجه سعيد گيلانى دويست مثقال طلا به او جايزه داد . مولانا به سال 971 هجرى قمرى در تبريز وفات يافته و در گورستان سرخاب آسوده است . مؤلف نفايس المآثر ترجمه او را با شكيبى شيرازى تخليط كرده و مدفنش را شيراز نوشته است . چند بيت ديگر از اشعار اوست :
به قدر حسن خود عذرا شناسد قدر وامق را * تو قدر خود نمىدانى چه دانى قدر عاشق را به هر طريق كه باشم خلاف راى تو باشد * كسى چه كار كند كآن به مدعاى تو باشد
* * *
من چرا چون ديگران پيش تو محرم نيستم * دردمندم ، عاشقم ، از هيچ‌كس كم نيستم
* * *