تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢

( ياد پدر )

بگو ناصح مده پندم گذشت از كار كار من * حديث عشق كوته كن كه رفت از دست يار من به روز بىكسى همسايهء من سايهء من بود * ولى آن هم ندارد طاقت شبهاى تار من خرد گويد توانا مرد بايد زنده‌دل گردد * دريغا دل ربود از من عنان اختيار من بخواب كودكى قدر صباوت را ندانستم * كنون بينم كه خوابى بوده خوش‌تر روزگار من بكاخ غم چو مرغى تيرخورده آشيان جستم * فغان كرد آشيان از ناله‌هاى بيشمار من بهار عمر ايام جوانى بود صد افسوس * گلى نشكفته پامال خزان شد نوبهار من كتاب عمر شرح جان‌كنيهاى من و دل شد * گهى من در فشار دل گهى دل در فشار من كنون گمنام و بى خود زيستن خواهم كه پنهان شد * به زير خاك يار نام بخش نامدار من به ياد وصل تو بر كشور بيگانه خو كردم * به اميد رخت يارا صبورى شد شعار من دمى وارسته از اميد ديدارت اگر بودم * گرفتار غم و رنجم نمايد كردگار من بروز هجر تو دل با قرار وصل خوش كردم * چه بدپيمان شدم افسوس بر من ، بر قرار من نه بىمهرى شعار تو نه غفلت پيشهء من بود * ندانم ظلم تقدير است يا ظلم ديار من دلا رفتى و در هجر تو دلدارى از آن جويم * كه بهر عشق رفت و مىرود داروندار من