تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
در فراقت هر زمان هستم به دردى مبتلا * كاشكى مىمردم آن دم كز تو مىگشتم جدا
* * *
هر زمان جايى نهد عاشق سر خود شام هجر * عشق خوابش برده ، پندارد كه بالينش بد است
* * *
با رقيبان الفت از حد مىبرد ، هان اى فلك * آن‌همه انگيز اسباب جداييها كجاست
* * *
بر من حرام ذوق وصالت ، اگر مرا * هرگز شكايت از تو به خاطر رسيده است
* * *
من كه انگشت‌نما بودم ، از آن كو رفتم * تا دگر تير بلا را كه نشان خواهد بود
* * *
فريبم مىدهى « خوارى » كه نامت مىبرد گاهى * دروغ است اين ، زبان او به نام من كجا گردد
* * *
پيش از آن روزى كه بخت از وصل خوشحالم كند * دستبرد هجر مىترسم كه پامالم كند
* * *
درد هجران ذوق وصل از خاطر ناشاد برد * محنتى پيش آمد از هجران كه وصل از ياد برد
* * *
آتش زبان شدم ز پىِ خواهش مراد * يك حرف گرم ازو نشنيدم هزار حيف
* * *
به حمد اللّه كه آن نامهربان را مهربان ديدم * به رغم دشمنانش با خود آخر هم‌زبان ديدم چه گويم شكر اين دولت كه آن بىرحم بدخو را * به هر نوعى كه دل مىخواست آخر آن‌چنان ديدم
* * *
كى بود كه آزرده دل از يار نبوديم * رنجيده از آن شوخ دل‌آزار نبوديم كى بود كه خونين جگر از بزم وصالش * محروم ، ز بدگويى اغيار نبوديم