تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 342

مساهمون:

ص٣٤٢
به خود آخر قرار درد هجران دادم و رفتم * چو مشكل بود بىاو زيستن ، جان دادم و رفتم چو بر من گريه زور آورد از جور و جفاى او * ز اشك و آه ، عالم را به طوفان دادم و رفتم
* * *
ديگر حريف آه و فغان تو نيستم * « خوارى » ازين دو كار يكى اختيار كن يا صبر پيش گير و دگر از پيَش مرو * يا ز آه و ناله منع دل بىقرار كن
* * *
تو گرمى مىكنىّ و من ز بخت خويش مىنالم * كه چون گردم گرفتار تو خواهى سركشيد از من ندانم عذر چون خواهم دل سرگشته را « خوارى » * كه تا عاشق شدم آسايشى هرگز نديد از من
* * *
رقيبان عاشق لطفند ، اگر باور نمىدارى * به استغنا دو روزى امتحانى مىتوان كردن
* * *
از اين جور و جفا آخر پشيمان خواهمت ديدن * ز قتل كشتهء بيداد ، حيران خواهمت ديدن كسى كامروز دارى در گذرها دست بر دوشش * به او در هر گذر دست و گريبان خواهمت ديدن
* * *
به رنگ ديگر امروزم نصيحت مىكند ناصح * مبادا دل ز دستش برده باشد دل‌ستان من
* * *
بهار آمد ، ندانم عزم صحرا مىكند يا نه * گذارى بر من مجنون شيدا مىكند يا نه
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 342 | عزيز دولت آبادى