در برگ دوم و سوم 48 بيت در وصف تبريزيان است و در صفحهء الف از برگ چهارم تخلص جوهر ديده مىشود .
بيا « جوهر » بيا اى من غلامت * بكن كارى كه ماند زنده نامت
از صفحهء ب برگ پنجم به بعد يك منظومهء 113 بيتى است كه جوهر خوابى را كه ديده شرح مىدهد . شاعر در عالم رويا به حضور نظامى بار مىيابد و نظامى اعزاز و اكرام مىكند و از وى مىخواهد كه داستان يوسف و زليخا را به نام يكى از بزرگان يعنى كريم خان زند به نظم درآورد . . . سراينده مىگويد :
چو سوى تختگاهش يافتم بار * نهادم سر به خاكش آسمانوار
به سر برداشتن ننموده آهنگ * ز اورنگ جلال آن صاحب اورنگ
فرود آمد دماغ شوق در جوش * بسان كهكشان بگشوده آغوش
به صد دلداريم بگرفت در بر * كشان از پيشگاهم برد برتر
به تختم جاى داد از يارى بخت * دو صاحب تاج آنجا گشت همتخت
از صفحهء پ برگ دهم 37 بيت در مدح كريم خان و از صفحهء الف برگ دوازدهم 28 بيت در مدح ابو الفتح خان زند است و در واقع خود قصهء يوسف و زليخا در حدود يكهزار بيت است و از صفحهء پ برگ دوازدهم چنين شروع مىشود :
ز نافه مشك تر آهوى خامه * فشانَد اينچنين بر روى نامه
داستان نيمهتمام است و شايد عمر شاعر وفا نكرده است تا آن را به انجام برساند . اين اثر از لحاظ ارزش ادبى متوسط است و گاهى قسمتهاى خوبى هم دارد از اين نوع چند بيتى از زبان زليخا كه در عالم خيال به يوسف خطاب مىكند ذيلا نقل مىشود :
به خوابم ناگه اى آشوب ايام * به خلوتگاه دل بگذاشتى گام
به حسنى كاو چو عشقم بيكران است * به مهرى كاو چو صبرم بىنشان است
روان رفتى و راه خود نگفتى * نشان از جلوهگاه خود نگفتى
كجا آيم كه بوسم خار راهت * بپرسم از كه يا رب جلوهگاهت
درخشان گوهرى درجت كدام است * فروزان اخترى برجت كدام است
ز ديده خانهء دل راست روزن * چه سود از آفتابت ، نيست روشن
به تخت حسن چون تو حكمران نيست * به خاك عشق چون من ناتوان نيست