ما هم به طمع پيش بزرگان زمانه * بستيم ميانى و گشاديم زبانى
برديم بسى رنج و نشد حاصل از اين كار * جز خوردن خونى و بهجز كندن جانى
گر تربيت اين است بسا كاهل سخن را * دل تافته گردد چو تنور از پى نانى
عنقا و كرم هر دو يكى دان كه از ايشان * جز نام نيابند به تحقيق و نشانى
اى اهل هنر قصه همين است كه گفتم * هان تا نفروشيد يقينى به گمانى
چند رباعى :
عشق تو خميرمايهء هستى ماست * نوباوهء دردت گزك مستى ماست
اين شعله همه ميل به بالا دارد * اين خاكنشينى همه از پستى ماست
* * *
خوش آنكه دلم سمند همّت تازد * و اين نقد به يك داو وفا دربازد
اين هستى منجمد ز سرماى حدوث * از گرمى خورشيد قِدم بگدازد
* * *
« باقى » به عبث تو زحمت خويش مكش * پيوسته تعب ز صحبت خويش مكش
تغيير قضا چو نيست در دست كسى * بيهوده ز جهل منت خويش مكش
* * *
محنتكش روزگار خويشم چه كنم * درماندهء اضطرار خويشم چه كنم
دور است ز جبر اختيارم امّا * مجبور به اختيار خويشم چه كنم
* * *
در كوى بتان چنگ هوس ساز مكن * خودبينى و خودفروشى آغاز مكن
گر كام دلت نشد ميسر مستيز * از بهر نياز آمدهاى ناز مكن
( هفت اقليم ، ج 3 ، ص 243 - مآثر رحيمى ، ج 3 ص 22 - 24 - تذكرهء نصرآبادى ، ص 206 - 207 - آتشكدهء آذر ، ص 111 - رياض العارفين ، ص 174 - امتحان الفضلا ، ج 1 ، ص 60 - 68 - پيدايش خط و خطاطان ، ص 187 - 190 - دانشمندان آذربايجان ، ص 144 - 146 - ريحانة الادب ، ج 2 ، ص 11 - 12 - فرهنگ سخنوران ، ص 77 ، 375 )