تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
مثال و حسن همه چهره گشوده * چو افلاك و عناصر رو نموده ملاحت كرده از عالم ظهورى * فكنده در همه آفاق شورى ولى بااين‌همه موجود حقا * به‌جز حق در دوعالم نيست اصلا صفاتش گرچه از حصر است بيرون * ولى يكتاست ذات حىّ بىچون به هرجا در كشش حسنش در اكوان * فكنده صد فغان در جان اعيان زهى حسنى كه چون در ملك جان تاخت * لواى عشق در عالم برافراخت ز مهرش مطلع جان گشت روشن * ز وصلش بلبل دل يافت گلشن چراغى كز رخش هرجا برافروخت * به داغ عشق ، جان عاشقان سوخت بهرجا كان جمالش جلوه‌گر شد * ز مهر او جهان زير و زبر شد ز دفترهاى حسنش يك ورق بود * كه با اوراق گلشن هم‌سبق بود ز فضل او بهر شاخى هزاران * مقاماتش به صد آهنگ‌خوانان از او چون نغمه‌يى در پرده برخاست * هزار آهنگ از عشاق شد راست يكى از عشق صورت گشته مدهوش * كه كرده عالم معنى فراموش يكى ديگر مى معنى چشيده * ز جام و بادهء صورت رهيده ز عشقش ديگرى در طرفة العين * شده بىخود ز صاف و درد كونين تعالى اللّه جمالى در جهان طاق * كه زد مهر رخش آتش در آفاق چو حسنش كاو جهان را آفتاب است * بهرجا عشق او هم كامياب است ز جذب عشق پاك اوست جانا * كه سازد قطره خود را عين دريا خداوندا به حق شاه لولاك * كه از مهرش نمود اركان و افلاك بده از عشق خود كام « الهى » * به دو بنما همه اشيا كما هى . . .
تا گويد :
زهى نظمى كه از بحر حقايق * برون آرد همه درهاى فايق كند عالم پر از افسانهء عشق * دهد جام مى از خمخانهء عشق از او هر نكته‌يى چون جان عارف * مسلم پيش ارباب معارف
و در خاتمه فرمايد :
شده تاريخ اتمامش چو روشن * زده عقلش رقم از شرح گلشن