اين قامت كشيده و موزون حسين توست * « اين كشته فتاده به هامون حسين توست »
« اين صيد دست و پا زده در خون حسين توست »
تخميس غزل حافظ :
دل كه پابستهء زلف تو پرىزاد آمد * با همه قيد ز قيد همه آزاد آمد
طاق محراب به چشم من ناشاد آمد * « در نمازم خم ابروى توام ياد آمد »
« حالتى رفت كه محراب به فرياد آمد »
خرم آنان كه نه در قيد غم پندارند * مايهء سود و زيان را به جوى نشمارند
گوييا باخبر از معنى اين گفتارند * « زير بارند درختان كه تعلق دارند »
« اى خوشا سرو كه از بار غم آزاد آمد »
تا به كى خون جگر گرددم از ديده روان * ساقيا خيز و بياور به من آن راحت جان
بهر شادىِّ دل « اشرف » بىنام و نشان * « مطرب از گفتهء حافظ غزلى نغز بخوان »
« تا بگويم كه ز عهد طربم ياد آمد »
( نگارستان دارا ، ص 59 - 60 - دانشمندان آذربايجان ، ص 42 - الذريعة ، ج 9 ، ص 77 - پاياننامهء تحصيلى بيت اللّه جمالى )
بالهحسن بنيسى
بالهحسن « 1 » بنيسى مريد شيخ شهاب الدّين محمود ( متوفى 695 يا 698 ) و به نوشتهء ملّا حشرى زبدهء احرار و مرجع ابرار بود ، پدرش خواجه يوسف نيز اهل حال و صاحب كرامات و از معاصران خواجه محمد كججانى بوده است ، قبرش در قريهء بنيس است . اين بيت از اوست :
چشم دلم گشادى غير از تو كس نديدم * غيرى كه ديده بودم آن غير هم تو بودى
نام وى در شجرهء شهابيهء وحدتيه بدين شرح آمده است :
هامش
( 1 ) - باله در لغت رازى ، بزرگ و جوانمرد و صاحب ايثار را گويند .